دانلود رمان

دانلود رمان عشق به توان 6

( 4.8 ) امتیاز از ( 6 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان عشق به توان 6




رایگان

درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ها دیگه پر شدن که در همین حال به سه تا پسر دانشجو بر میخورن و …

 




رایگان

-اه میشا اينقدرابغوره نگیر اعصابم خورد شد دختر
میشا با يه صداي حرصي زنگدار در حالي که داشت
اشكاشو با کلنكس پاك میكرد روبه من گفت
– تو برو سرتو بزار بمیر همش تقصیرتوشد
شقايق در حالي که دست کمي از میشا نداشت
واماده بود کلمو بكنه گفت
– ننه ي مارو بگونمیدونم تو اين چي ديدن که
بهش مثل چشماش اعتماد داره
– هوي مراقب حرف زدنتون باشیدا گفته باشم منم
از کجا بدونم پذيرش خابگاها پر شده؟
میشا دوباره حالت تحاجمي به خودش گرفت
– نه مثل اينكه براي اوارگیمون توي غربت بدهكارم
شديم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 1
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

-اولا تو گريه تو با اب بیني تو جمع کن صداش رو
نرومه بعدشم اين هزاربار من از…..
شقايق پابرهنه و جفت پا و نمیدونم شیش پل
پريدبین نطق بلند من
– بله بله مادمازل شما از کجا بايد میدونستین
پذيرش خوابگاها پر شده؟ اخه ادم حسابي پس
چرا به ننه بابايه ما
گفتي خوابگاه گرفتم
نخیر نمیشه مثل اينكه بايد دوباره امپربچسبونم
– به خاطر اينكه شما تا فهمیديد من براي لیسانس
دارم میرم شیراز مثل کنه بهم اويزون شديد ) اينا
رو تقريبا که چه
عرض کنم کاملا داد زدم و گفتم(
يه نگاه بهشون کردم ديدم لال شدن میشا هم
گريه اش بند اومده بودو هي سكسكه میكرد يه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 2
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اههههههههههه صدا
دار کردم ورو به میشا گفتم
– دايه فین فین کردنت تموم شد اي شروع شد
میشا همچین مظلوم نگاه میكرد بهم که يه لحظه
دلم براش سوخت که فكر کرده میتونه خرم کنه !!!!
میشا با همون نگاش يواش گفت
– ببخشید
بعد اروم زير لب جوري که من نشنوم گفت
-دوباره مثل سگ پاچه گرفت دلم خوش بود اومده
اينجا ديگه پاچه نمیگیره واقعا تا الانم نگرفته بودا
با صداي بلند رو کردم بهش گفتم
– د اخه لیاقت
ندارين مثل ادم باهاتون حرف بزنم مدام روعصاب
من فوتبال بازي میكنین
شقايقم مثل خودم طلبكارجواب داد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 3
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

– خوبه يه متر پیش ما زبون داره ولي جلويه دختر
پسرايه ديگه ومامان باباها انقدر خانوم و باکلاس
و عشوه ايه که
شك میكنم دوستم باشي بابا به دلم صابون زدم
ديگه سگ اخلاقي نمیكني و …
مثل خودش پريدم وسط حرفش وگفتم
_اخه شما مگه اعصاب میزارين برا من زود
باشیدبريم هتل که امروز حسابي حرسم دادين
بعدم رامو کشیدم و رفتم سمت ماشین حوصله
رانندگي نداشتم به خاطر همین بدون حرف سوئیچ
رو گرفتم سمت
شقايق توسكوت صندلي عقب نشسته بودم و
داشتم خیابونا رو ديد مي زدم از دست خودمم
شاکي بودم که با بچه ها
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 4
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اون طوري حرف زدم
– بچه ها معذرت مي خوام اونطوري باهاتون حرف
زدم اعصابم خورد بود
میشا با مهربوني نگام کرد وگفت
-اشكال نداره
شقايقم مثل اون
تويه راه به روزي فكر میكردم که بالاخره بابا
رضايت داد براي تحصیل برم شیراز…….
تازه نتايج کنكور براي ارشد اومده بود از شانس بد
من و دوستام افتاده بوديم شیراز الانم تو محوطه
داشتیم در مورد
همین موضوع بحث میكرديم شقايق که از همون
اول گفت من نمیام عمرا مامانم بزاره میشا هم که
گفت بايد با مامان
باباش حرف بزنه که تازه بعید میدونه بزارن منم که
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

میگفتن عمرا بابات بزاره ولي من اونقدر يه دنده و
لجباز بودم که تا
يه چیزي رو میخواستم بايد حتما انجامش میدادم
شقايق با لحني که انگار شوهرش مرده رو به من
کرد وگفت
شقايق- نفس من که میدونم نمیزارن بريم جلويه
گروه اين سارا اينا ضايع میشیم
میشا هم با لحني که به شدت مضطرب بود ادامه
حرف شفايق رو گرفت
میشا-اينم شانسه ما داريم تو دانشگاه انگار فقط ما
چند نفر جا رو تو کلاس پر کرديم
من- يه جوري حرف میزني که انگار فقط ما چند نفر
يه جا ديگه قبول شديم اصلا شايد بهمون انتقالي
بدن
شقايق با حرص گفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 6
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شقايق- د اخه مگه اتقالي میدن الان بريم تو میگن
عرضه داشتید بیشتر مي خوندين اينجا قبول
میشدين
میشا هم با همون لحن گفت
میشا- تازه به تو که بابات خیر دانشگاست که
هیچي نمیگن بعدشم شقايق خودت میدوني اين
راحت میتونه انتقالي
بگیره بیاد اينجا
من- میشه بپرسم چجوري؟
میشا
مگه چجوري داره معلومه به ضرب پول و
پارتي هاي کلفت ددي جونت راحت میتوني
انتقالي بگیري
شقايقم حرفشو کامل تر کرد
شقايق- راست میگه ديگه چرا انتقالي نمیگیري؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من- اگه قرار باشه به پول و پارتي بابام امیدوار
باشم هیچي نمیشم همیشه بايد متكي به بابام
باشم و هیچ وقت
مستقل نمیشم تازه حرف من اينه که مگه من
خونم از شما رنگي تره که من اينجا درس بخونم
اونموقع کسايي که
بیشتر از من تلاش کردنم اينجا درس بخونن؟
خودتون میدونین تو خط پارتي بازي و اين چیزا
نیستم و گرنه خیلي
راحت همون موقع که دوست بابام گفت بیا
دانشگاتو چهار ساله کنم میتونستم اينكارو کنم ولي
من اعتقاد دارم تو هر
کار خدا حكمتي هست
همین موقع گروه رز اينا که دختراي جلفي بودن و
همیشه هم با گروه ما کل مینداختن با هروکر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 8
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اومدن کنار ما
واستادن رز با صدايي که هنوز توش ته رگايي از
خنده مشخص بود رو به من کرد و گفت
رز- به به نفس جون ما هم الان رفتیم ديديم شیراز
قبول شديم شما هم میايید ديگه البته بعید میدونم
اقايه فروزان
اجازه بدن
به دنبال حرفش با دوستاش زد زير خنده که مثلا
تو بچه ننه اي منظورش از اقاي فروزان بابام بود با
پوز خند رو کردم
بهش و گفتم
من
رز عزيزم اين که بابام نگرانه يه کي يدونه
اش باشه خیلي بهتر از اينه که اصلا ادم حسابش
نكنه و هر شب بیاد
پاسگاه براي گند کاريايه بچه اش در ضمن من نیام
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 9
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شیراز کي بیاد ؟ اها راستي بهتره از اين به بعدکه
با دوست پسرات
به بهونه ي جزوه گرفتن میايي که پز خونه ي ما رو
بهش بدي و بگي که خونه ي خودتونه و من اومدم
با اجیت درس
بخونم تو گفتي جزوه ها رو من بیارم ديگه اون
شلوار نارنجي ات رو نپوشي چون دوستم فكر کرد
سوپور محلي نكه
اونا هم نارنجي میپوشن
بعد با بچه ها زديم زير خنده و رز و با دوستاش که
از حرص قرمز شد بودنو تنها گذاشتیم رفتیم سمت
ماشین من
سوار 606سفیدم شدم و به بچه ها هم گفتم بپرن
بالا اول بچه ها رو رسوندم بعدش رفتم خونه با
ريموت درو باز کردم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و ماشین رو بردم تو پارکینگ خونه ي ما يه خونه
ي 650متري تو يه برج بود که ما طبقه ي
91میشستیم ماشینو
پارك کردم و براي نگهباني سرتكون دادم و رفتم تو
آسانسور
نفس سويیچ ماشین رو به سمت من گرفت و
خودش و میشا پشت نشستن…. با اعصابي داغون
رانندگي کردم…
نفس که به وضوح تو فكر بود و میشا هم
همینطور…. من هم سعي کردم حواسم رو به
رانندگیم جمع کنم اما مگه
میشد؟!
با اين همه مشغله که رو سرم ريخته ديگه اعصابي
هم واسم نمیمونه…
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

حالا که خانواده ها موافقت کردن که بريم شیراز
خوابگاها پر شده….
میخواستم آهنگ بذارم که يكم جو عوض شه اما
حوصله نداشتم…
زودتر از اوني که فكر میكردم به هتل رسیديم ….
ماشین رو پارك کردم و پیاده شديم و همگي
سلامي به نگهبان و
اينا کرديم و رفتیم تو اتاق… چند روزي بود که تو
اين هتل بوديم…
وقتي رسیديم تو اتاق سريع شال و مانتوم رو در
آوردم و با تاپ و شلوارجین خودم رو انداختم رو
مبل و گفتم:
شقايق:آخیشششش! چقدر گرمم شده بود….
میشا و نفس هرکدومشون يه جا افتادن و نفس
رفت دوش بگیره و میشا هم لباساش رو عوض
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

میكرد……
منم همینطور شل و ول رو مبل بودم…. همینطور
که داشتم به سقف نگاه میكردم رفتم تو فكر….
وقتي نفس من رو رسوند دم خونمون ازش تشكر
کردم و کلیدم رو درآوردم و رفتم تو ساختمون….
نگهبانمون هم که طبق معمول نبود يا تو
دستشويي يا خواب يا تو يخچال!!!
دکمه ي آسانسور رو زدم اما چون عجله داشتم از
پله ها رفتم بالا….
از بس هول بودم پله هارو دوتا يكي میكردم و
میخواستم هرچه زودتر به مامانم بگم که تو شیراز
قبول شدم….
البته به امید اينكه قبول کنه و بذاره برم!!!
خونه ما طبقه سوم بود و من نزديك بود برم طبقه
چهارم اصلا معلوم نبود حواسم کجاست!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 13
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وقتي پشت در رسیدم کمي مكث کردم تا نفسم جا
بیاد…
تند تند نفس میكشیدم و هن و هن میكردم….
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد در رو باکلید باز
کردم و رفتم تو……
طبق معمول همه خواب بودند… سريع کفش هام
رو تو جا کفشي گذاشتم و در رو قفل کردم و رفتم
تو اتاق و لباسام
رو عوض کردم و حوله مخصوصم رو برداشتم و
رفتم حموم…..
ً مطمئنا يه دوش آب گرم خستگي رو از تن آدم
میبره….
همینطور هم شد آب گرم خستگي رو از تنم خارج
کرد….
از حموم بیرون اومدم و موهاي بلند و آبشاريم رو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خشك کردم و بلوز آبي با شلوار لي ام رو
پوشیدم…….
هنوز هم بقیه خواب بودند… دايي که سرکار بود و
زن دايي هم خونه خواهرش…. سحرم که نمیدونم
دوباره با کدوم bf
اش بیرون بود!
مادرم هم که خواب بود اشكان پسر دايي ام هم
حتما خواب بود ديگه… بیكار تر از اون تو اين خونه
نداريم…..
همینطور داشتم فكر میكردم که چطوري اين
موضوع رو به مادرم بگم که راضي شه …
در همین افكار بودم که صداي میشا من رو از
گذشته بیرون آورد….
میشا: شقايق بیا بخواب ديگه عین جنازه رو مبل
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ولويي!
خنده اي کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم
تو رخت خواب و خزيدم زير پتو….
پتوم سرد شده بود و منم عشق میكردم…….
دوباره رفتم تو فكر…..
اون موقع داشتم فكر میكردم چطوري به مامانم
بگم که ناراحت نشه و دعوام نكنه ……
پاشدم رفتم سر يخچال و به نتیجه اي نرسیدم و در
يخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت:
مامان: اين يخچاله يا کاروانسرا؟!
خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و
غرق در افكارم بودم که يكي دو دستي شونه ام رو
فشار داد و من هم
از حرص جیغ کشیدم……..
با صداي شقايق که بهم میگفت رسیديم از فكر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اينكه به چه سختي بابا رو راضي کردم در اومدم با
هم رفتیم تو هتل
ولي من انقدر اعصابم خراب بود اصلا نفهمیدم کي
رفتیم تو هتل کي سوار آسانسور شديم يا کي رفتیم
تو اتاقمون
وقتي به خودم اومدم که بچه ها خابیده بودن
خودمم تو تختخواب بودم دوباره به گذشته فكر
میكنم به گريه مامان
گلم موقع رفتن به بغض بابا به اينكه مامان شقايق
رو چقدر سخت راضي کردم مامان میشا تا فهمید
میشا با ما قبول
شده مخالفتي براي اومدنش نكرد ولي مامان
شقايق مگه راضي میشد البته حق داشت تودار دنیا
فقط شقايقو داشت با
راننده شرکت بابا اومديم تويه راه بوديم که کسي
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 17
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

که بهش گفته بودم دنبال خوابگام بهم زنگ زد و
گفت خوابگاها همه
پر شده اونموقع چقدر به شانس بدم لعنت
فرستادم ولي صدامو در نیومد چون میدونستم اگه
برگرديم ديگه عمرا
راضي بشن پس به دوستم که بهم زنگ زده بود
گفتم ادرس يه خوابگاهو بهم بگه عاشق رشتم بودم
ودلم نمیخواست
به هیچ وجه حتي شده يه سال از درسمو جا بمونم
به راننده ادرس رو گفتمو اونم رفت سمت خوابگا
بابام به يكي از
دوستاش که نمايشگاه ماشین داشت سفارش يه
پرشیا داده بود که اونم تو راه ادرس خوابگاه تقلبي
رو بهش داده بودم
ماشین رو اورده بود اونجا تا راننده ما رو رسوند زود
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 18
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

رفت اونور خیابون يه پرشیا سفید بهم چشمك
میزد رفتم جلو و
بعد از معرفي خودم کلیدو از اون مردي که ماشینو
اورده بود گرفتم بعدشم رفتیم هتل بماند که اينا
چقدر منو تو راه
هتل فوش دادن و لعنت کردن از اونروز به بعدم که
تا امروز همش در به دري بود و لعنت کردن منو
دنبال خوابگاه
گشتنو به خانواده ها دروغ گفتن که همه چي خوبه
يه هفته بیشتر به باز شدن دانشگاها نمونده بود و
اعصاب منم
خراب اينا هم همه چي رو گردن من انداخته بودن
تا که بالاخره امپر چسبوندم بابا حالا خوبه من به
خاطر خودشون
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 19
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اينكارو کردم اگه برمیگشتیم عمرا ديگه میزاشتن
بیايیم تو جام يه غلت زدم تخت من وسط بود با
غلتي که زدم روبه
رويه میشا در اومدم اونم بیدار بود
میشا- چرا نمي خوابي چشم عسلي؟
عادت میشا بود بعضي وقتا چشم عسلي صدام
میكرد
من- خودت چرا نمي خوابي؟
میشا
نمیدونم میدوني نفس من میگم ما که به
همه خوابگاها سر زديم بريم خونه ها رو هم ببینیم
شايد يه خونه
دانشجويي گیرمون اومد خدا رو چه ديدي بد
میگم؟
يه ذره فكر کردم بد فكري هم نبود
من- بد فكري هم نیست؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 20
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با صداي شقايق رو مو اون سمت کردم
شقايق
چي میگید نیم ساعته؟…..
آخه میدونید من خیلي به شونه هام حساسم اگه
دست کسي بهش بخوره جیغم در میاد…
با حرص و ترس بلند شدم و برگشتم ببینم کدوم
ديوونه اي اينكارو کرده که ديدم بعله…..
آقا اشكان باز کرمش گرفته….
تقصیر خودمه خب نقطه ضعف نشونش دادم!
همونطور که شونه ام رو میمالیدم گفتم
شقايق:د آخه مرتیكه خر!!! اين چه کاريه بیشعور!!!
خنده شیطاني سر داد و گفت
اشكان: چقدر تو بي ادبي شقايق!
شقايق: خب تقصیر توئه ديگه اگه از حال برم
چي؟! نمیگي ناکار میشم بي دختر عمه میشي؟!
اشكان: نترس بادمجون بم آفت نداره!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خنديدم و با حرص کوسن رو مبل رو برداشتم و
کوبیدم رو سرش و تو همین حین صداي مادرم هم
دراومد
مادر: اي بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادين
به جون هم؟!
خنديدم و گفتم
شقايق: اون اول افتاد به جون من….
مادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت
رو مناسب میديدم جفت پا اشكان رو انداختم تو
اتاقش و گفتم که
مزاحم خلوت من و مامانم نشه….
خیلي آروم و شمرده به مامانم گفتم
شقايق: مامان…. من و میشا و نفس…. قبول
شديم…
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مادرم با خوشحالي گفت
مامان: واي چه خوب تو تهران قبول شدي….
سرم رو انداختم پايین و گفتم
شقايق: نه … تو … تو شیراز..
مامانم کپ کرد. منم هي واسش توضیح میدادم
که نفس و میشا هم قبول شدن و کلي دلیل آوردم
ولي گوش مادرم
بدهكار نبود…. مرغش يه پا داشت…
هي میگفت نمیتوني بري اگه بلايي سرت بیاد
چي؟ از ما دوري اجازه نمیدم از من دور باشي و از
اين نگراني هايي که
هرمادري داره….. ولي تا شب هرکاري کردم راضي
نشد…. بالاخره به نفس زنگ زدم و گفتم که به
هیچ وجه مادرم
راضي نمیشه….. اونم باهام قرار گذاشت و قرار شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

همو ببینیم…..
فرداش با سرعت جت آماده شدم و تیپ پسر
کش)ارواح عمت( زدم و رفتم بیرون!
وقتي موضوع رو با میشا و نفس در میون گذاشتم
قرار شد بیان و با طرفندهاي خودشون مادرم رو
راضي کنند….
فرداي اون روز نفس و میشا اومدن خونه ي ما تا
مادرم رو با دايیم رو راضي کنن….. البته به مادرم
حق میدادم از دار
دنیا فقط منو داشت و پدرم هم که خیلي زود دار
فاني رو وداع گفت….
بگذريم فقط بايد اونجا بوديد و میديد که نفس
چطوري مادرم رو راضي کرد اينقدر تعريف کرد و
اطمینان به مامان و
دايي داد که دوتايیشون بالاخره راضي شدن…..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 24
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مادرم کلا خیلي به میشا و نفس اطمینان داشت به
خاطر همین با
اومدن اونا خیالش راحت شد….
ولي از شانس بد ما وقتي رفتیم شیراز تمام
خوابگاها پر بود و به همین دلیل ما مجبور شديم
براي چند روز بريم هتل
تا ببینیم چي میشه….
تو همین افكار بودم که صداي پچ پچ که چه عرض
کنم حرف زدن میشا و نفس رو شنیدم و من رو از
افكارم بیرون
کشید…
داشتم با نفس حرف میزدم وبه اين نتیجه رسیديم
که ازفردابريم دنبال خونه..راستش ازدست نفس
هم من هم شقايق
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 25
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خیلي عصبي بوديم ولي خب ديگه اونم صلاح ما رو
میخواد ديگه اگه برمیگشتیم تايك سال دانشگاه
بي
دانشگاه….يكهو صداي شقايق پارازيت اداخت:
شقايق:چي میگیدنیم ساعته؟
من:هیچي توبگیربكپ پارازيت.
شقايق:میشااينجوري مثل اين مادراحرف نزن که
بازوربچه رو میفرستن داخل تخت خواب..
خنده ام گرفت چون مادرخودمم بچه بودم منو
همین جوري میفرستادتورخت خواب گفتم
من:باباهیچي میخوايم ازفردا بريم دنبال خونه..
شقايق:چي؟؟میدونید قیمت خونه اجاره کردن
باخوابگاه چه قدرفرق داره؟؟پولشو ازسرقبرمن
میاريد.
نفس:خفه بمیري.مثل اين پیرزناي هشتادساله
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 26
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

يكدم غرمیزنه..بابامگه من اين گندو نزدم؟خودمم
درستش
میكنم.پولش بامن شماهرچقدرداريدبديد..
من:اخ قربون دوست گلم برم.بیابغلم يك ماچ بلبلي
کنمت..
نفس درحالي که میرفت زيرپتو گفت:
نفس:برواونور الان ابیاريم میكني.نه به اون موقع
که میخواسي بزني نه الان.
شقايق:بگیريدبخوابیدفردا رو که ازتون نگرفتن.
من:چشب خانم معلم الان میخوابیم
بعدم يك شكلك دراوردم که شقايق متكاشو پرت
کرد سمتم
شقايق:میشايامیخوابي يا میام اون متكاتومیكنم
توحلقت.
من:باشه منو باش میخواستم نصف شبي يكم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 27
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بخندونمتون که شب خواباي خوب ببینید.
شقايق:ازاين لطفا به مانكن توبكپ..
بالاخره خوابیديم ومن رفتم به زماني که من به
مامان بابام گفتم توشیرازقبول شدم
رفتم داخل خونه يك اپارتمان معمولي که ماطبقه
ي دومش میشستیم.میدونستم الان باباومامان
خونه
هستند..کلیدوانداختم واردشدم باباداشت جلوي
تلويزيون تخمه میشكست وفیلم میديد.تودلم
گفتم:
من:پدر من اخه اين همه تخمه شكستي وفیلم
ديدي چي شده؟؟ اصغرفرهادي شدي؟؟منو
درياب..الان همه دارن
ازاسترس میمیرن که دخترشون قبول شده يا نه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

باباي ماداره فیلم میبینه..
رفتم جلو يكم خودشیريني کنم بلكه حداقل سرزنش
نشم رفتم پريدم بقل بابام گفتم:
من:چاکرباباي خودم…
بابام:دختر سكده ام دادي که..
من:اي بابا.اگه منم همینجوري میرفتم توفیلم
سكده میكردم ديگه..
بابام:دختر حالابلبل زبوني نكن…بگو کجاقبول
شدي؟؟تهران نیست نه؟
من:بابا تو ازکجا فهمیدي؟
بابام:از اون جايي که اينجوري به من لم دادي
خودشیرين..حالا کجاقبول شدي بگو مامانتو اماده
کنم..
من:بابامگه تنوره میخواي اماده کنیش؟باباجاي
دوري نیست همین بغله شیراز..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 29
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بابام:رو روبرم هي..شیراز همین بغله ديگه؟
من:اره ديگه خانم شیرازي اين بغله ديگه..
بابام خنديد نوك بینیمو فشار داد گفن:
بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاري..
من:دختر بابامم ديگه..
داشتیم خرف میزديم که يكهو مامانم درحالي که
چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت:
مامانم:سلام خانوم خانوما..چي شد کجا قبول
شدي؟؟
تودلم گفتم:
من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون
چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نكني..
بابام به دادم رسیدو گفت:
بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 30
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بشور بیابعدباز جويي کن..
من:بابامگه میخواين منو بكشین بخورين میگي
برو دستتاتو بشوربیا..
بابام اروم جوري که خودم بشنوم گفت:
بابام:بچه زبون به کام بگیر مامانتو دارم میفرستم
پي نخودسیاه..
مامانم رفت داخل اشپزخونه بعد اومد بیرون من
چسبیده بودم به بابام يكهو بلندشدم و درحالي که
میگفتم:
مامان من و نفس وشقايق شیراز قبو ل شديم
دويدم داخل اتاق و دروقفل کردم..مامانم يكجوري
دادمیزد که دلم واسه باباي بیچاره ام سوخت که الا
بدبخت گوشش
کرشده.
مامانم مي گفت: اخه بچه چه قدربهت گفتم بشین
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 31
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بخون هي گفتي مخم باز دهي نداره.اي اون باز
دهیت بخوره
توسرت..میدونستم هیچي نمي شي..
داد زدم:ا مامان شیراز قبول شدم ديگه..تازه نفسم
برامون میخواد خوابگاه بگیره..
مامانم:حالا رفتي اون تو بلبل شدي باشه چون
نفس باهات هست و من بهش اطمینان دارم
میذارم بري..
تودلم گفتم:دکي مامان مارو باش به بچه ي مردم
به جاي بچه ي خودش اطمینان داره…
من- ببخشید اقا ما میخواستیم چندتا خونه
دانشجويي بهمون معرفي کنید
فكر کنم اين اخرين بنگاهي باشه که تو شیراز
هست از ساعت 1صبح تا الان که ساعت نه شبه
دنبال خونه بوديم مگه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پیدا میشد ديگه کل خیابونا رو متر کرده بوديم
همه بنگاهیا رو هم رفته بوديم اين فكر کنم
اخريش بود مرد بنگاهیه
که يه مرد شكم گنده قد کوتوله بود و حدود 00يا
05میزد سرش رو از رو میزش بلند کرد و يه نگاه به
ما کرد و با
صداي کلفتي گفت
مرد- اول رضايتنامه پدر يا مادر يا قیم داري؟
اههههههه ديگه از اين سوال خسته شدم همهي
بنگاهیا همین رو میپرسیدن وبا جواب منفي ما
میگفتن خونه نداريم
دست بچه ها رو گرفتم و از بنگاه کشیدم بیرون
شقايق با لحني حرسي که معلوم بود اگه میتونست
منو میكشت دستشو از دستم بیرون کشید و گفت
شقايق- چته تو چرا همچین میكني چرا جواب
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 33
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ندادي؟
من- چون اول يه نگا بهمون میكرد بعد تا میفهمید
تنهايیم چشماش ستاره پرت میكرد مثل بقیه
بنگاهیا
شقايق ديگه هیچي نگفت ماشینو نیو ورده بوديم
و بايد پیاده میرفتیم داشتیم میرفتیم سمت هتل
که با صداي
قاروقور شكم میشا چشمامون از حدقه در اومد اخه
همین الان يه پیراشكي خورده بود میشا يه نگا به
منو شقايق کرد
بعد دستشو گذاشت رو شكمش و گفت
میشا- الهي مامان فدات شه اروم باش ابرومون
رفت
اينا رو همچین مظلوم گفت منو شقايق غش کرديم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق به توان 6 | صفحه 34
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه رمان ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

3 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عشق به توان 6»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.