دانلود رمان

دانلود رمان عشق ممنوعه استاد

( 4.4 ) امتیاز از ( 27 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان عشق ممنوعه استاد




رایگان

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

 




رایگان

زمان حال
نازلــــی
جلوی چشمای خمار از شهوت استاد آراد نجم ، مجبور بودم لبخند بزنم تا به چیزی
!شک نکنه اونم لبخندی از جنس درد
دردی که فقط خودم تلخیش رو حس میکردم لبخندم رو بوسید با شهو..ت و عشقی
: که توی چشماش موج میزد کنار گوشم آروم زمزمه کرد
! خیلی سک..سی و هاتی توله _
لبشو از گوشم تا چونه ام نوازش وار کشید ،با حس داغ و خیسی لباش سرمو به عقب
: بردم ،بوسه ای روی گردنم نشوند با صدای گرفته ای گفت
روز اولی که بعد اون بحث و دعوا توی دانشگاه اونم دقیق سر کلاس خودم دیدمت
_
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بیاد که تا این حد عاشقت بشم اونم عاشق
!دانشجوی شیطون و سربه هوام
نگاهمو به چشماش دوختم و لبخند پرعشوه ای زدم و با ناز لب پایینم زیر دندوندم
! کشیدم میدونم نهایت خودخواهی منه ولی بزار فقط یه شب
فقط یه شب بیشتر تو تب خواستن و بیقراری برام بسوزه مگه چی میشه ؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 1
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آخ . نکن دختر _
:
دستام دور گردنش حلقه کردم بهش چسبیدم که آروم زمزمه کرد
!!دوست دارم امشب کامل مال من باشی، بدون هیچ ترس و محدودیتی_
با دودلی نگاهمو توی صورتش چرخوندم برای یه لحظه به شک و تردید افتادم
ولی با دیدن برق توی چشماش و نگاه ملتمسش و با یادآوری اینکه فردا معلوم نیست
من کجای این کره خاکی باشم بدون اینکه بخوام این قلب لعنتی به لرزه افتاد
!این آخرین شبه که آراد مال منه
: شاید دیگه هیچ وقت نبینمش بی اختیار لبام از هم فاصله گرفتن آروم لب زدم
!! باشه_
بخاطر اینکه ناراحتی و غمو توی چشمام نبینه سرمو پایین انداختم ولی اون با
: خوشحالی محکم بغلم کرد به طرف تخت خواب برد درهمون حال بلند خندید و گفت
!خجالتت رو عشقه خانومم ، قول میدم خوشبختت کنم_
روی تخت انداختم و روم خیمه زد با عاشقانه ترین حالت ممکن شروع کرد به ناز و
!نوازشم
دهنم از هیجان خشک شد و قلبم محکم به سینم میکوبید چشمامو بستم خواستم
! برای یک شبم که شده همه گذشته رو فراموش کنم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 2
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گذشته که به زور کنترلش میکردم تا جلوی محبتای آراد کم نیاره هر طوری که میخواد
رفتار کنه
قلبمم انگار این رابطه رو میخواست که اینطوری با تند تند تپیدنش طبل رسواییم رو
به راه انداخته بود
با نشستن لباش روی لبام دستم تو موهاش چنگ شد از ته دلم باهاش همکاری کردم
با عطش گاز محکمی از لباش گرفتم که تو گلو خندید دستش به سمت پیراهنم رفت
در عرض چند ثانیه لباسامون دونه دونه پایین تخت افتاد ، اینقدر نسبت بهم عطش
داشتیم که برای یک ثانیه کوتاه لبای همو ول نمیکردیم من در حسرت اون و اینکه
آخرین شبی که دارمش
ولی اون در عشق منی که زندگیم چیزی از دروغ و نیرنگ
نبوده
آخه خدا چرا عاشق این سیب ممنوعه شدم ؟
نمیدونم چند دقیقه درگیر هم بودیم و صدای بلند نفس نفس زدنامون سکوت اتاق رو
میشکست که با تنی خیس از عرق و چشمای خمار شده پایین تنم نشست و آروم
: زمزمه کرد
طاقت ندارم دیگه
.اجازه میدی خانومم؟_
آب دهنم به سختی قورت دادم و بیخیال گذشته سری به نشونه تایید براش تکون
دادم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 3
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: بوسه ای روی لبهام نشوند و درحالیکه با آرامش کارشو ادامه میداد گفت
!بالاخره مال من شدی عروسک_
نمیدونم چند ساعته که توی آغوششم و به صورت غرق در خوابش خیرم ، میخواستم
تموم اجزای صورتش رو توی ذهنم حک کنم
راستی چرا خوشحال نیستم؟
مگه همیشه اینو نمیخواستم ؟ اونم انتقام ؟ پس الان چرا تا این حد احساس شکست
و پوچی دارم
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ، آروم طوری که بیدار نشه از بغلش بیرون اومدم
خم شدم دونه دونه لباسامو از روی زمین برداشتم و تنم کردم
کنار تخت نشستم ، با دلتنگی که از الان دچارش شده بودم ، نگاهمو توی صورتش
چرخوندم ، بی اختیار خم شدم که صورتش رو ببوسم ولی وسط راه پشیمون شده
خشکم زد
دستمو ستون بدنم کردم با کمری خم شده بلند شدم بدون توجه به تاریکی هوا از
خونش بیرون زدم هر قدمی که ازش فاصله میگرفتم انگار قلبم مچاله شده باشه به
سختی نفس میکشیدم
موهای آشفته روی صورتم رو کنار زدم با توقف اولین ماشین جلوی پام بی اهمیت در
عقب باز کردم و تن خسته ام رو داخلش کشوندم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 4
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تکیه دادم و گذاشتم اشکم روی صورتم بچکه و به این فکر میکردم که فردا بعد از
فهمیدن حقیقت درست زمانیکه من فرسنگ ها ازش دورم چیکار میکنه آیا ازم متنفر
! میشه
به خونه ای که آراد هیچ رد و نشونی ازش نداشت رسیدم و بعد از پرداخت کرایه تن
خسته ام رو داخل کشوندم
بدون اینکه لباسام عوض کنم روی تخت دراز کشیدم و روز اولی که آراد رو دیدم
….جلوی چشمام نقش بست و توی خاطرات گذشته غرق شدم
فلش بک _ گذشته
امروز اولین روز دانشگاهم بود و اگه بخاطر هوش بالام نبود ، هیچ وقت فکر نکنم
میتونستم رنگ دانشگاه رو هم به چشم ببینم
دانشگاه ؟؟
حتی با یادآوری اسمش هم خندم میگیره فکر نکنم کسی باورش شه من بخوام برم
!! دانشگاه اونم چی دولتی و با چه رشته خوبی
ولی برای به دست آوردنش خیلی سختی کشیدم چون برای اجرای درست نقشه هام
و نزدیک شدن به اون عوضی مجبور بودم و این آخرین برگه برندم بود پس به رفتن
به این دانشگاه احتیاج داشتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بس تنم کرده بودم رنگش به سفیدی میزد رو با شلوار سبز ارتشی که دست کمی از
مانتوی کهنه ام نداشت و تقریباً زوار در رفته بود رو تنم کردم مقنعه ای سرم کردم
که با دیدن خودم تو آیینه لبم به پوزخندی کج شد
سرتا پای خودم رو از نظر گذروندم چشمای درشت به رنگ دریا ، لبای کوچیک غنچه
ای که دل هرکسی رو آب میکرد با دماغ کوچولو و سربالا که انگار خدایی عمل کرده
بود و در آخر اون رد کوچیک چاقو که گوشه ابروم جا خوش کرده بود
آره این من بودم نازلی شریفی دختر شروشیطونی که از دیوار راستم بالا میرم و توی
!! این جامعه ای که تک و تنهام یاد گرفتم که گرگ باشم
ولی از بچگی دست خودم نبود وقتی حرف درس پیش میومد بی اختیار تموم اختیار از
دستم گرفته میشد و مثل یه بره رام و سر به زیری میشدم که چشمام چیزی جز
کتابای جلوی روم نمیبینه و به طرز بیمارگونه ای معتاد درس و کتابم ولی بخاطر
وضعیت مالی بد خانوادم دیگه نشد درس بخونم دانشگاه برم به کل قیدش رو زدم
کوله پشتی که از دوران راهنمایی داشتم و تقریبا نو بود روی دوشم انداختم و نیم
نگاهی به سمت ساعت کهنه روی دیوار انداختم
یک ساعت تا رسیدن سر کلاس وقت داشتم با قدم های بلند از اتاق کوچیکم بیرون
رفتم و با عجله خواستم کفشام پام کنم که نبودن
:با تعجب نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با بهت لب زدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 6
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ولی یکدفعه با یادآوری پسر ۴ساله شیطون اقدس خانوم اخمامو توی هم کشیدم و
:برای اینکه از بین اون همه شلوغی صدام به گوشش برسه فریاد کشیدم
آاااای امین توله س
. باز کفشای من رو کجا بردی هااا ؟؟_
توی اون حیاط به اون بزرگی که هر اتاقش مال یه نفر بود معلوم بود که صدام به
گوش کسی نمیرسه ! عصبی دستام به کمرم زدم و درحالیکه بالای سکوی توی حیاط
: می ایستادم از ته دل فریاد زدم
!!! خفه_
سکوت محض همه جا رو فرا گرفت که دستی به دماغم کشیدم و با صدای بلند خطاب
:به جمع گفتم
!! امین کوووو_
با دیدن ظاهر جدیدم همه با تعجب سرتاپام رو از نظر گذروندن ، معلومه جای تعجبم
داشت که من رو با مقنعه و مانتو ببینن
.منی که تقریبا همه چیزم شبیه پسرا بود
بعد از چند دقیقه نگاهشون عادی شد هه! لابد پیش خودشون فکر میکردن اینم بازی
!جدیدمه و حتما نقشه و کلک جدیدی تو سرمه و البته درست هم حدس میزدن
!!ولی این بار هیچ کس رو توی این بازی راه نمیدادم این بازی منه
!این بار فرق میکرد و باید خودم حلش میکردم تا بلکه تیش دلم خاموش بشه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سرش میاوردم مقصرش خودشه
نگاهمو بین همه چرخوندم و با رسیدن روی مهدی فرفره چشمام ریز کردم که
دستپاچه دستی به شلوار کُردی تنش کشید و با انگشت اشاره اش به انباری ته حیاط
اشاره کرد دندونامو روی هم سابیدم و درحالیکه مقنعه کج و کوله روی سرمو تنظیم
:میکردم با صدای تو دماغی فریاد زدم
!زود برو کفشامو از دست اون توله بگیر بیار شنفتی ؟_
با عجله به سمت انباری رفت و در همون حال با صدای بلندی که به گوشم برسه
:گفت
!!چشم ابجی_
بعد از اینکه کفشامو از اون جغله به زور گرفتم باعجله خودمو به سر خیابون رسوندم و
سوار اولین تاکسی که کنار پام ایستاد شدم
سرمو به شیشه تکیه دادم و برای اولین بار توی زندگیم یه جور ترس و دلهره توی
وجودم ریشه دونده بود ولی با یادآوری سختی هایی که توی زندگی کشیدم دستم از
!!عصبانیت مشت شد و پشت پلکم شروع کرد به پریدن
توی فکر غرق بودم که یکدفعه ماشین تکون شدیدی خورد و به جلو پرت شدم سرم
محکم به پشت صندلی جلویی برخورد کرد از شدت ضربه گیج میزدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 8
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

فرستادم هنوز حالم سر جاش نیومده که با سر و صدایی که به گوشم رسید آروم لای
پلکام باز کردم و نیم نگاهی به اطرافم انداختم صدا از بیرون میومد و جمعیت زیادی
دور ماشین جمع شده بودن
از قرار معلوم تصادف کردیم دستی به سرم کشیدم و درحالیکه انگشتام جلوی
چشمام میگرفتم به این فکر میکردم که امروز عجب روزی شد
خواستم تکونی به خودم بدم که درد بدی توی تنم پیچید و باعث شد آخی از بین
لبهام خارج بشه ولی زود به خودم مسلط شدم چون من کسی نبودم که با این درد
بخوام کم بیارم
آروم در ماشین باز کردم و پامو بیرون گذاشتم که کسی بازوم رو لمس کرد ، به عقب
:چرخیدم که پیرزن چادری با نگرانی صورتمو از نظر گذروند و گفت
حالت خوبه مادر ؟؟
_
:
آب دهنم رو قورت دادم و به سختی لب زدم
! ممنون خوبم_
هرچی جلو تر میرفتم با دیدن منظره رو به روم از هرچی پولدارهبیزارتر میشدم
!!! حواست کجاست پیرمرد ، زدی ماشینم رو داغون کردی_
پیرمرد بخت برگشته با ناراحتی دستمال یزدی دور گردنش رو به عرق های روی
: پیشونیش کشید و گفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 9
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پیرمرد به طرف ماشین مدل بالای رفت و با حسرت نگاهی دور تا دورش انداخت و با
: ناراحتی مدام زیرلب تکرار میکرد
ااای خدا بدبخت شدم بیچاره شدم
_
زبونی روی لبهام کشیدم ، جمعیت رو به زور کنار زدم تا بهتر ببینم
پسری پشت به من دستاشو روی کامپوت ماشین مدل بالا خارجی که حتی اسمشم
نمیدونستم چیه گذاشته بود
با اون تیپی که اون داشت از بیست کیلومتری هم معلوم بود چقدر خوشتیپه و از
: سرتاپاش پولداری میریخت با صدای جدی و خشنی خطاب به پیرمرد گفت
!! زنگ زدم افسر بیاد پس کم آه و ناله کن_
لبمو زیر دندون فشردم و برای کنترل آرامشم نفس عمیقی کشیدم ولی با دیدن قطره
اشکی که از گوشه چشم اون پیرمرد چکید و سرش رو پایین انداخت خشم و
عصبانیتم به قدری زیاد شد که وقتی به خودم اومدم
که کار از کار گذشته بود و حالا با قدم های بلند داشتم به سمت اون پسره میرفتم ،
حق نداشت بخاطر پولدار بودنش غرور دیگران زیر پاش له کنه
بدون توجه به جمعیتی که دورمون جمع شده بود از پشت محکم روی شونه اش
کوبیدم
!! هوووی یارو_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

:
مگه با تو نیستم ؟؟ نکنه کَری؟؟_
آروم دستاش رو از روی کامپوت برداشت و قد راست کرد
با دیدن قد بلندش ابرویی بالا انداختم که به طرفم برگشت ناخودآگاه از دیدن
جذابیتش یک قدم به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم
نمیدونم اون زیادی قدبلند بود یا من خیلی در برابرش ریزه پیزه بودم برای اینکه بهتر
ببینمش سرم بالا گرفتم و شروع کردم به آنالیز کردنش برای یه پسر زیادی خوشگل
و خوشتیپ بود مخصوصا بوی عطرش که داشت عقل و هوش از سر من میبرد و برای
لحظه ای یادم رفت که میخواستم چی بگم
نمیدونم چقدر خیره اش بودم که پوزخند صدا داری زد ابروهاش توی هم کشید
چیه ماتت برده ؟؟ برو رَد کارت بابا
_
از خشم قرمز شدم و شروع کردم به تند تند نفس کشیدن این الان چه غلطی کرد
چی گفت؟؟
در ماشینش رو باز کرد و خواست پشت رل بشینه که عصبی دنبالش رفتم و با یک
حرکت ضربه محکمی به در ماشین کوبیدم که با صدای بدی بسته شد
چشماش از این حرکتم گشاد شدن ، رو به روش ایستادم تحقیرآمیز سرتا پاش رو از
:نظر گذروندم با خشم گفتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دهنت دراومد بار دیگران کنی؟؟
برای اینکه بهم برسه و هم قدم بشه سرش رو خم کرد و انگار داره به بازی مهیجی
: نگاه میکنه گفت
!! من هر طوری که بخوام با دیگران حرف میزنم فهمیدی اووووم..بندانگشتی_
خشکم زد که با خنده ای که روی لبهاش جاخوش کرده بود قد راست کرد و ازم
! فاصله گرفت
چی گفت ؟؟ به من گفت بند انگشتی ؟
از خشم زیاد نفس نفس میزدم ، نگاهمو به اطراف که حالا دیگه خلوت شده بود و جز
چندتا پسر بچه کنجکاو کسی نبود دوختم و یکدفعه انگار خشمم فوران کرده باشه
: دستام مشت کردم و عصبی فریاد زدم
به من چی گفتی هااا ؟؟
_
:
نیم نگاهی به سمتم انداخت و با نیشخندی گفت
! گفتم بندانگشتی_
:
دستاش رو به حالت کوتاه بودن قدم به طرفم گرفت و با لحن حرص دراری ادامه داد
یا خاله ریزه !! آره همین هم خوبه بهت میاد
_
پوزخندی به چهره وارفته ام زد و به طرف جلوی ماشینش که از ضرب دیدگی کاملا
جمع شده بود چرخید با اخمای درهم شروع کرد به بررسی کردنش
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من اسم میزاشت؟
!! از مادر زاییده نشده کسی بخواد روی من اسم بزاره اونم چیاین بچه ژیگول
اخمام توی هم کشیدم بهش نزدیک شدم نگاهمو به اطراف چرخوندم تا کسی نباشه
دستمو توی جیب مانتوام فرو بردم و چاقوی که برای مواقع حساس همیشه با خودم
داشتم بیرون کشیدم
پشت سرش که رسیدم دستش رو گرفتم و به طرف خودم چرخوندمش تا بخواد به
خودش بیاد و حرکتی بکنه یقه کتش رو گرفتم و به طرف خودم پایین کشیدم
با چشمای گشاد شده از تعجب خیره حرکاتم بود که چاقو روی گردنش درست روی
:شاهرگش گذاشتم با لحن چاله میدونی گفتم
خوب ؟؟ نشنفتم چی زِر زِر کردی ؟؟
_
برعکس تصورم که الان میترسه و کوتاه میاد چشماش رو با کنجکاوی روم چرخوند و
: با چشمای که خنده توش موج میزد گفت
کدوم رو ؟ خاله ریزه رو؟ یا بندانگشتی
_
نه این پسر امروز قصد داشت من رو به مرز جنون برسونه ، با حرصی که توی صدام
: کاملا مشهود بود لبم کنار گوشش بردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم
زیادی تنت میخاره آره ؟
_
سرش رو ازم فاصله داد و چشماش رو با حالت ترسون و گریون درآورد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 13
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد از این حرفش زد زیر خنده که عصبی یقه اش رو بین دستام فشار دادم و با
چشمای به خون نشسته نوک تیز چاقو توی گودی گردنش فرو کردم به قدری که
فقط خراش سطحی روی پوستش افتاد
جلوی چشمای متعجبش باریکه ای از خون از گردنش جاری شد و یقه سفید
پیراهنش غرق در خون شد لبم نزدیک صورتش بردم از پشت دندونای کلید شده ام
:غریدم
!! یادت باشه با کی در افتادی بچه سوسول_
انگار تازه باورش شده بود چه اتفاقی افتاده عصبی به عقب هولم داد که دستم از
پیراهنش جدا شد و بخاطر شدت ضربه چند قدم به عقب برداشتم
!! چیکار کردی دختره روانی_
اشاره ای به پیرمرد راننده تاکسی که حالا با چشمای گشاد شده خیرم بود کردم و با
:پوزخندی گفتم
!!این رو زدم تا یاد بگیری با بزرگتر از خودت چطوری باید حرف بزنی_
:
رگ های روی پیشونیش از شدت خشم بیرون زد عصبی فریاد کشید
!! آدمت میکنم دختره دهاتی_
به سمتم هجوم آورد و منم بدون ترس جلوش ایستاده بودم تا جوابش رو بدم ولی با
دیدن ماشین پلیسی که از رو به رو میومد وحشت زده چند قدم به عقب برداشتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

قدم های بلند بدون توجه به فوحش و سروصداهای اون پسره فرار کردم
با رسیدن سر خیابون نفس نفس زنون خم شدم و دستامو به زانوهام تیکه دادم که
یکدفعه با دیدن کوچه باریکی که راه عبور ماشین نداشت کیفمو چنگ زدم و با قدمای
!!بلند خودم توی کوچه انداختم و شروع کردم به دویدن
نباید بی گدار به آب میزدم و گیر پلیس میفتادم اونم دقیق موقعی که داشتم به نقشه
هایی که سال ها برای انتقام کشیده بودم نزدیک میشدم
با هزار بدبختی خودم رو به دانشگاه رسوندم ، دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا
پایین میشد گذاشتم و بدون توجه به کسایی که چپ چپ نگام میکردن مقنعه ام رو
که تقریبا داشت از سرم پایین میفتاد روی سرم تنظیم کردم و داخل شدم
تشنه ام شده بود کنار آب سرد کن دستامو زیر شیر آب گرفتم ، سرمو پایین بردم و
بدون توجه به اطرافم یه کم از آب کف دستم خوردم و برای اینکه حالم سرجاش بیاد
مشتم پر کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، از سردیش برای لحظه ای نفسم بند
اومد زود آستین مانتوم رو پایین کشیدم و روی صورتم کشیدم
کارم که تموم شد حالا فهمیدم چه غلطی کردم و با زاری به مانتو و مقنعه تنم که حالا
شبیه بچه مدرسه ای ها خیس آب بود خیره شدم
بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و به سختی و هر جون کندنی بود شماره کلاس رو پیدا
کردم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دستم بود انداختم
اوووف نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود و دیر رسیده بودم ، یه کمی توی سالن
این پا و اون پا کردم دیدم بی فایده اس
دستی به لباسا و مقنعه ام کشیدم با اعتماد به نفس در کلاس رو باز کردم طبق عادت
: همیشگی بلند گفتم
! یاالله_
با ورودم سرو صدا و شلوغی خوابید و سکوت محض همه جا رو فرا گرفت ، دختر
پسرایی که نصفشون وسط کلاس ایستاده بودن و مسخره بازی درمیاوردن و چه بقیه
که نشسته بودن با چشمای گرد شده نگاهم کردن یکدفعه انگار بمب منفجر شده
!باشه کلاس از خنده ترکید
عین جزامی ها با دست من رو نشون میدادن و بلند بلند میخندیدن ، با تعجب سرم
پایین انداختم و نیم نگاهی به خودم انداختم نکنه ایرادی داشته باشم
که با صدای یکی از دخترا که با خنده من به دوستاش نشون میداد و بریده بریده
:میگفت
این از کجا اومده با این سر وضعش
وای خدا دیدی چی گفت؟_
به طرف دوستاش برگشت و همونطوری که ادای من رو درمیارود لب و دهنش رو کج
کرد و گفت یاالله
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وسط کلاس ایستادم و اینقدر نگاهم رو بینشون چرخوندم که صدای خندهاشون قطع
شد
: دستامو به کمرم تکیه زدم و با اخمای درهم گفتم
خوب ؟؟ تموم شد
_
پسرا با تعجب و دخترا انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن چشم ازم برنمیداشتن
، بیخیال کوله پشتیم روی دوشم تنظیم کردم و با قدمای مصمم ته کلاس رفتم
حوصله دعوا و کِش مَکش برای روز اول نداشتم پس ترجیح دادم سکوت کنم ، با
دیدن جایگاه خالی استاد با تعجب دستی به دماغم کشیدم
چطور استادی سر کلاس نیست ؟ لب پایینم رو زیر دندون فشردم که با نشستن دختر
خوشکلی و بامزه ای که با لبخند خیرم بود به طرفش چرخیدم دستش رو با صمیمیت
به طرفم گرفت
!!سلام رحیمی هستم. رزا رحیمی_
بدون اینکه بهش دست بدم همونطوری که روی صندلی ولو میشدم با خستگی پاهام
: کشیدم و گفتم
!نازلی ام ولی دوستام بهم میگن نازی_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 17
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

حرفی بزنه که یکی از اکیپ پسرای کلاس که از اول خیرمون بودن و پِچ پِچ میکردن
: سرش رو بلند کرد و با خنده گفت
!! جووون چه چشمایی داری لامصب_
صاف ایستاد و انگار داره به موجود چندش آوری نگاه میکنه نگاش رو از بالا تا پایین
:روم چرخوند و ادامه داد
!! ولی حیف .. در حد اینکه دوست دخترم باشی نیستی_
چند ثانیه با سر کج شده خیره اش شدم و انگار تازه مغزم داره تجزیه و تحلیل میکنه
که چی گفته صورتم از خشم قرمز شد و تا بخواد حرکتی بکنه رو به روش ایستادم و
:از پشت دندونای کلید شده ام غریدم
!نَشنُفتَم چی گفتی ؟_
:
روی صورتم خم شد و درحالیکه نگاهش رو مستقیم توی چشمام میدوخت ادامه داد
چیه جوجه
نکنه خیلی تو کف منی؟_
:
با خنده نگاهی به دوستاش انداخت و ادامه داد
عیب نداره
فقط قبل اینکه بیای تو تختم باید بری حموم تا بتونم برای یه شبم _
که شده آرزوت رو برآورده کنم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 18
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کوبیدم که ناباور خیرم شد و کم کم درحالیکه خم میشد صورتش از درد قرمز شد و به
خودش پیچید
همه کسایی که شاهد ماجرا بودن خشکشون زده بود که پوزخندی به صورت سرخ
:شده پسره زدم و آروم به طرفش خم شدم و کنار گوشش لب زدم
!این رو زدم تا بدونی کی جلوت وایساده_
یکی از دوستاش با کف دست محکم به سینه ام کوبید که چند قدم به عقب برداشتم
خواست به طرفم حمله کنه که در کلاس باز شد و همهمه ای توی کلاس پیچید
وااای بشینید
بشینید استاد اومد_
همه نشسته بودند و حالا به جز من و اون پسره کسی سرپا نبود ، بدون اینکه نگاهی
به استاد تازه وارد بندازم بی تفاوت به طرف ته کلاس چرخیدم ولی با شنیدن صدایی
که به شدت برام آشنا بود خشکم زد
میبینم که معرکه گرفتید
اینجا چه خبره ؟؟؟ _
آب دهنمو قورت دادم و با عجله بدون اینکه جلب توجه کنم خواستم سرجام بشینم که
: از شانس بدم من رو مخاطب قرار داد و گفت
خانوم ؟؟ کجا ؟ نمیخوای توضیح بدی
_
:
پسره رو که هنوز اسمش رو نمیدونستم مخاطب قرار داد و گفت
تو چته عین گوجه قرمز شدی ؟؟
_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 19
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سرو صداتون تا دم سالن میومد ، با اینکه برام مشکل پیش اومد ولی هر طوری _
شده خودمو رسوندم ولی اصلا نمیتونم بی انظباطی شما رو قبول کنم
: یک قدم برداشتم دیگه نزدیک صندلی بودم که باز خطاب بهم گفت
!! با شما بودم خانوووووم _
پوووف کلافه ای کشیدم و دستام مشت کردم نه بیخیال من نمیشد ، سرمو پایین
انداختم و به طرفش چرخیدم
با دیدن سکوتش جرات گرفتم و آروم آروم آروم سرمو بالا گرفتم ، خودش بود مات و
مبهوت وسط کلاس ایستاده بود و با تعجب نگام میکرد
آخ خدایا عجب گندی زدم !؟
از همه این آدم باید این استاد من باشه پر پر شدت نقشه هام جلوی چشمام میدیدم
با درد نفسمو آه مانند بیرون فرستادم
لباساش رو عوض کرده بود گردنش رو که جای تیغ چاقوم بود رو هم پانسمان کرده
بود ، اخماشو توی هم کشید و با ناباوری چند قدم به سمتم برداشت
ابرویی بالا انداخت و برعکس تصوراتم که الان با تی پا از کلاسش بیرونم میندازه
: دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت
!اسم ؟_
:
مانتوام چنگ زدم و آروم لب زدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 20
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: سرش رو تکون داد و تمسخرآمیز گفت
بهتون یاد ندادن خودتون رو با فامیلتون معرفی کنید ؟؟
_
این دانشگاه تموم امید من برای اجرای نقشه هام بود و نمیخواستم عاتو دستش بدم
:پس همونطوری که لبامو بهم میفشردم تا خودم کنترل کنم با حرص لب زدم
!! نازلی شریفی_
با حالت خاصی چند بار اسمم رو زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه به جو کلاس اشاره
:میکرد گفت
خوب جریان چی بوده؟؟
_
من سکوت کردم که یکی از دخترای لوس کلاس برای خودشیرینی از سیر تا پیاز
ماجرا رو براش تعریف کرد
همون پسر قدبلنده که حالا فهمیده بودم از شانس افتضاحم استادمه ، درحالیکه
دستی به باندپیچی روی گردنش میکشید و با چشماش برام خط و نشون میکشید بلند
: گفت
!انگار بعضیا باید توی این کلاس ادب شن_
نگاه تند و تیزش رو بهم دوخت ، منتظر بودم تا از کلاس بیرونم کنه ولی در نهایت
: بدجنسی پوزخندی بهم زد و گفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به نکته حرفام رو برام یادداشت میکنی و
: به طرفم اومد و چرخی دورم زد ادامه داد
اول هر جلسه موظفی از درس دیروز کنفرانس بدی
_
چی ؟ این چی داره میگه ؟ عین چی میخواد ازم کار بکشه و اذیتم کنه ، دهن باز کردم
که اعتراض کنم که توی حرفم پرید و درحالیکه دستش رو به سمت در کلاس درست
: پیش سطل زباله میکشید گفت
خوب
! زود برو سرجات وایسا _
خنده جمع بلند شد ، نیم نگاهی به سطل زباله انداختم و همونطوری که آب دهنم رو
قورت میدادم سعی کردم جلوی عصبانیتم رو بگیرم
اصلا نگاه های بقیه برام مهم نبود ولی این استاد بدجور داشت روی مخم راه میرفت ،
وگرنه چرا تنها باید من رو تنبیه میکرد نه اون پسره گستاخ رو ، زیرلب با خودم زمزمه
:کردم
!! آروم باش لعنتی_
لبخند اجباری روی لبهام نشوندم و همونطوری که کوله پشتیم روی دوشم مینداختم
به اجبار گوشه کلاس نزدیک سطل ایستادم ، بچه ها زیر چشمی نگام میکردن و ریز
ریز میخندیدن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ولی نمیدونست هیچی برام مهم نیست و پشیزی برام ارزش ندارن و نقشه های
!بزرگی توی سرمه
با غرور پشت میزش نشست و همونطوری که کتابی رو جلوش باز میکرد شروع کرد به
صحبت کردن
!خوب یه کم باهم آشنا بشیم بد نیست ؟_
:
سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو بین کلاس چرخوند و ادامه داد
استاد آراد نجم هستم و خیلی روی نظم و انظباط حساسم پس
.هرکی حتی یک _
دقیقه بعد من وارد کلاس بشه صد در صد مطمعن باشه جایی تو کلاس من نداره و هر
جلسه درس مطالب جلسه قبل رو وقت باشه دونه به دونه ازتون میپرسم پس همیشه
آماده باشید
با سرفه ای گلوش رو صاف کرد لیستی رو بلند کرد و شروع کرد به حضور غیاب کردن
:، به اسم من که رسید مکثی کرد نیم نگاهی سمتم انداخت و با پوزخندی گفت
!با ایشون هم که قبلا قشنگ آشنا شدیم_
بچه ها که میدونستن منظورش چیه ریز ریز خندیدن که دستشو محکم روی میز کوبید
:و جدی گفت
!! ساکت_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: گفت
!! خوب شروع میکنیم_
تموم مدت که درس میداد از بس جدی بود کسی جرات جیک زدن نداشت ،از بس
سرپا ایستاده بودم پاهام درد گرفته بود به دیوار تیکه دادم که توجه ام به
دانشجوهایی که مطالبی که استاد درس میداد یادداشت میکردن جلب شد
ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور به فکر خودم نرسیده بود باعجله کیفمو باز کردم
و دفتری که از قبل داشتم و قدیمی بودو نصف بیشتر برگه هاش نوشته شده بودن رو
ازش بیرون کشیدم ولی هرچی کیفم رو زیر رو کردم خودکار یا مدادی پیدا نکردم
استاد داشت همینطوری درس میداد از حواس پرتیش سواستفاده کردم و همونطوری
که نگاهمو به رزا میدوختم و سعی داشتم توجه اش رو جلب کنم
استاد که پشتش رو به من کرد دستمو بلند کردم و اشاره ای به رزا کردم ولی بی
فایده بود و انگار اصلا من رو نمیدید و چنان توی درس غرق شده بود که انگار توی
این دنیا نیست
داشتم همینطور عین دیوونه ها بال بال میزدم و ایما و اشاره میکردم که استاد برگشت
و خواست مبحثی رو توضیح بده ولی با دیدن من خشکش زد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 24
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نزدیک بود زمین بخورم زود خودمو جمع و جور کردم درحالیکه مقنعه روی سرم که
جلو اومده بود رو به عقب میکشیدم نیشمو تا بناگوش باز کردم
یکدفعه کلاس از خنده ترکید و قهقه همه بالا گرفت ، برای ثانیه ای حس کردم استاد
:خندید ولی زود پشتش رو بهم کرد و بلند گفت
!! ساکت_
دستی به لباش کشید و به طرفم برگشت
انگار شما کلاس رو با سیرک اشتباه گرفتی درسته خانوووم؟؟
_
:
موهای آشفته تو صورتمو کنار زدم صادقانه گفتم
نه بخدا استاد فقط خودکار میخواستم
_
:
دفتر قدیمی تو دستمو بالا گرفتم و با لبای آویزون ادامه دادم
برای اینکه حرفاتون رو یادداشت کنم
_
با چشمای ریز شده بهم خیره شد و نزدیکم شد منم کوتاه نیومدم و گستاخ توی
چشماش خیره شدم حس کردم برای چند ثانیه رنگ نگاهش عوض شد ولی زود به
خودش اومد
دفتر توی دستم چنگ زد و تحقیرآمیز ورقه هاش رو نگاهی انداخت و نیشخندی زد و
: گفت
!تو این میخواستی یادداشت کنی؟؟_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 25
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

!! بله_
جلوی چشمام دفترو از وسط پاره کرد و از همونجا توی سطل آشغال کنارم پرتش کرد
، انتظار داشت بهم بربخوره یا عصبی شم
ولی ریلکس بودن من انگار بدجوری سوزونده بودش چون دندوناش بهم فشرد به
تخته اشاره کرد
:عصبی گفت
!! بیا هرچی که تا الان درس دادم رو توضیح بده_
با صورتی جمع شده دستمو زیر دماغم کشیدم ، میدونستم همه این کاراش از لجه
اینه که تو خیابون اون بلا رو سرش آوردم وگرنه چه توقعی از من داشت که همه
چیزایی که الان درس داده رو بیام جلوی همه توضیح بدم
وقتی دید هیچی نمیگم و با پرویی نگاش میکنم پشت میزش نشست و درحالیکه
:خودش رو با لیست جلوش سرگرم نشون میداد جدی گفت
!! زود باش وقت کلاس رو نگیر_
به خیال خودش میخواست حال من رو بگیره ولی سخت در اشتباه بود چون من با
وجود همین هوش بالام بود که بعد از چند سال درس نخوندن بازم تونستم راحت
توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی قبول شم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 26
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: شدم و با نیشخندی گوشه لبم بلند گفتم
چشم اوس
عه ببخشید استاد _
همه خندیدن که استاد نجم پوووف کلافه ای کشید عصبی چند مرتبه دستش روی میز
کوبید
!! ساکت_
:
از گوشه چشم با خشم نیم نگاهی سمت منم انداخت و با کنایه گفت
شما هم کم نمک بریز
_
صورتش رو که برگردوند دستام بالای سرم به عنوان دوتا گوش گرفتم و زبونم رو
بیرون آوردم با این حرکتم کلاس ترکید بیشتر بچه ها با خنده روی میز خم شدن
استاد که مطمعن بود هرچی هست از گور من بلند میشه باعجله به عقب برگشت که
زود صاف ایستادم و خودمو مشغول تماشای تابلو نشون دادم ، عصبی دندوناش روی
: هم فشرد و بلندگفت
!! بیرون خانوم_
اوووه خدایا ! انگار بدجوری عصبیش کردم و این اصلا خوب نبود زبونی روی لبهای
خشک شده ام کشیدم و درحالیکه رو به بچه ها می ایستادم شروع کردم به حرف
زدن
…. بحث امروز درمورد_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 27
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با صدای دادش تکون خفیفی توی جام خوردم و چشمام روی هم گذاشتم گندت بزنن
نازی روز اول کاری کردی که بندازنت بیرون
هرچند برام سخت بود ولی مجبور بودم التماسش کنم دستام مشت کردم و به
طرفش چرخیدم
….ولی استاد_
یکدفعه با خشمی که ازش بعید بود صندلیش رو عقب فرستاد و با یه حرکت بلند شد
:با چشمای به خون نشسته به طرفم اومد ، نزدیکم استاد بلند گفت
انگار به غیر از زبون درازی و نظم کلاس رو بهم ریختن باید کر بودن رو هم به
_
صفاتت اضافه کنم
: انگشت اشاره اش رو سمت در کلاس گرفت و ادامه داد
حالام به نفعته زود از کلاسم بری بیرون
_
نگاهمو توی چشماش چرخوندم ، پسره عوضی مطمعنم داره تلافی درمیاره بدون
حرف پوزخندی به عصبانیتش زدم و با عجله از کلاس بیرون زدم
و آنچنان درو بهم کوبیدم که صدای بدش توی سکوت سالن پیچید ولی هنوزم دلم
خنک نشده بود امروز دیگه هیچ کلاسی نداشتم
مجبور بودم برم خونه ولی با کدوم پول ؟ تموم جیب ها و لباسام گشتم ولی دریغ از
!! یه هزارتومنی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و لعنتی زیر لب زمزمه کردم
حالا باید چیکار میکردم ، از اینجا تا محلمون هم خیلی راه بود و نمیشد هم پیاده رفت
یه کم سر جام این پا و اون پا کردم که ماشینی کنار پام ایستاد
بدون اینکه نگاهی طرفش بندازم سرمو پایین انداختم و از کنارش گذشتم ولی طبق
اون چیزی که دقیقا حدس میزدم قصد مزاحمت داشت چون بازم دنبالم عقب اومد
!خوشکل خانوم بپر بالا برسونمت_
از دست استاد اعصابم خراب بود و اینم الان داشت بدتر روی اعصابم یورتمه میرفت
دماغمو بالا کشیدم ، به طرفش چرخیدم انگشت اشارمو به طرفش گرفتم و عصبی
:گفتم
برو
بروعامووو خدا روزیتو جای دیگه بده_
کیفمو توی دستای عرق کرده ام گرفتم و برخلاف ماشینش شروع کردم به راه رفتن ،
خداروشکر دیگه دنبالم نیومد وگرنه معلوم نبود از شدت عصبانیت چه بلایی سرش
میاوردم
با خستگی دستمو روی زانوهام تکیه دادم و با نفس نفس نگاهمو به زمین دوختم ،
نزدیک یک ساعت بود که داشتم راه میومدم از خستگی دیگه جونی توی تنم نمونده
بود
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 29
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دیگه داشت حالم از خودم بهم میخورد با دیدن شیر آب گوشه خیابون با قدمای بلند
به طرفش رفتم
درحال خوردن آب بودم که یکدفعه با صدای بلند بوق ماشینی دقیق پشت سرم آب
توی گلوم پرید و به سرفه افتادم ، به شدت سرفه میکردم که دستی از پشت چند بار
روی کمرم کوبید
دستمو به نشونه اینکه بسه بالا گرفتم و بعد از چند بار سرفه کردن حالم بهتر شد
دستی گوشه چشمام که از اشک خیس بود کشیدم و عصبی به عقب برگشتم تا ببینم
کدومی یابویی پشت سرمه که با دیدن اصغر ساقی و دزد محل ، اخمامو توی هم
:کشیدم و عصبی گفتم
باید حدس میزدم جز توی خر کسی این اطراف پرسه نمیزنه
_
:
نیشش رو باز کرد و دستی پشت گردن عرق کردش کشید و گفت
جون تو داشتم از اینجا رد میشدم فقط
_
چپ چپ نگاش کردم
!! جون خودت الاغ_
من که میدونستم دروغ میگه و هر دفعه برای پیدا کردن شکار جدید توی محله های
بالا شهر و پولدارا میگرده حالا برای من دروغ بهم میبافه کیفم از روی زمین برداشتم
و به طرف ماشین قراضه اش راه افتادم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 30
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: دستی روی سر طاسش کشید و با پاچه خواری گفت
!! اساعه آبجی_
جلوی وانتش نشستم در حالیکه به سختی سعی میکردم درش رو ببندم زیرلب غرغر
: کنان نالیدم
پووووف باز من سوار تو شدم و با من لج کردی !!؟
_
اصغر که تازه سوار ماشین شده بود به این حرفم خندید که دندونای زرد رنگش
:بیرون افتاد با چندش به عقب هلش دادم و با صورت جمع شده نالیدم
!! نیشتو ببند حالمو بهم زدی_
بدتر زد زیر خنده که صورتمو ازش برگردوندم ، بالاخره ماشین رو روشن کرد و
:درحالیکه آیینه جلو رو تنظیم میکرد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
این چه سرو ریخته که برای خودت درست کردی خبریه!!؟
_
میدونستم شصتش خبردار شده خبریه و احتمالا قصد داشت سر از کارم دربیاره یکی
از پاهامو که درد میکرد روی صندلی گذاشتم و همونطوری که ماساژش میدادم بی
: تفاوت گفتم
…. این بار فرق داره_
:
نیشخندی زد و گفت
! هر بار همین رو میگی ولی بازم بی من نمیتونی کارت رو تموم کنی _
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 31
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ولی جدی این بار فرق داره این مشکل خودمه و باید خودمم حلش کنم مُلتَفِتی ؟؟_
آدامسی توی دهنم گذاشتم و همونطوری که جلدش رو کف ماشین مینداختم ادامه
:دادم
پس چی شازده
؟؟ پاتو توی کفش من نکن که برات بد میشه_
با توقف ماشین درست جلوی درب خونه پیاده شدم و بدون اینکه توجهی به اطرافم
بکنم داخل خونه شدم ، هر قدمی که برمیداشتم یک نفر سلام میکرد و مجبور بودم
جوابشون بدم
ولی دقیق میدونستم این حالتشون یعنی اینکه خیلی کنجکاون و دارن از فضولی
:میمیرن ، وسط حیاط عصبی دستام به کمر زدم و بلند گفتم
سلااااام به همگیتون خوبه؟؟ دیگه دونه دونه نیاید سرم ترکید
_
همه وسط حیاط با تعجب نگاهم میکردن و در گوش هم پچ پچ میکردن ، سرمو به
نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و داخل اتاق کوچیک و نمورم شدم و درو از داخل
قفل کردم
با خستگی بدون اینکه لباسی از تنم دربیارم روی تشک کهنه گوشه اتاق دراز کشیدم
و چشمای خستمو روی هم گذاشتم ولی با یادآوری اون استاد سمج اخمام توی هم
رفت و کلافه روی تخت نشستم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لعنتی زیرلب زمزمه کردم ، حالا بدون کتاب چطوری درسی که داده مرور کنم هرچند
!!یه چیزایی یادمه
ولی بعد از اینکه از کلاس انداختم بیرون بقیه اش رو متوجه نشدم ، از لجی هم که با
من داره مطمعنم جلسه بعد اولین نفر منو برای دادن کنفرانس بلند میکنه
حالا باید چیکار میکردم یکدفعه با یادآوری مریم دختر نرگس خانوم که همیشه
سرش توی درس و کتاباش بود با عجله از اتاقم بیرون زدم و با چند قدم بلند خودم
به اتاقشون رسوندم و بدون در زدن داخل شدم
طبق معمول برای درآوردن خرجشون همراه مادرش مشغول سبزی پاک کردن بود که
: با دیدنم با تعجب دستش رو با پایین پیرهنش پاک کرد و با نگرانی پرسید
چیزی شده ؟؟
_
نیم نگاهی به نرگس خانوم که با کنجکاوی نگاهم میکرد انداختم و درحالیکه با سرفه
: ای گلوم صاف میکردم با صدای گرفته گفتم
!! به کمکت احتیاج دارم_
نرگس خانوم که از گند کاری های من خبرداشت تند و تیز نگام کرد که سریع قبل از
: اینکه مخالفتی با اومدن مریم بکنه گفتم
دنبال کتابای دانشگاه میگردم میخوام یادم بدی از کجا میشه پیداشون کرد
_
:
چشماشون گرد شد و ناباور لب زد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 33
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

: نرگس خانوم زود به خودش اومد پوزخند صدا داری زد و گفت
!! خلافکارا رو چه به دانشگاه_
:
دستام به کمر زدم و طلبکار گفتم
!! حالا که میبینی شده _
:
مریم کلافه بلند شد و همونطوری که به سمتم میومد بی حوصله گفت
!! باز شما دوتا شروع کردید _
بازوم گرفت و از اتاقم بیرونم برد ، دست به سینه به دیوار پشت سرش تکیه زد و با
: نیش باز پرسید
!! پس بالاخره شانس خودت رو امتحان کردی_
مریم از هوش بالام خبرداشت و همیشه ازم میخواست درس بخونم شاید تونستم از
این منجلابی که توش گرفتارم بیرون بیام حالام فکر میکرد من به توصیه اش عمل
!! کردم نمیدونست که من به فکر یه چیز دیگه ام
: بوسه ای روی گونه ام کاشت و با مهربونی گفت
!!خیلی خوشحال شدم برات_
:
با خنده دستی جای بوسه اش کشیدم و گفتم
بابا فهمیدم خوشحالی
بسه هرچی تُف تُفیم کردی !؟_
خندید و ازم جدا شد
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 34
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

:اسمش رو که گفتم وا رفته نگام کرد و گفت
چند روزه تقریبا تموم شهرو همراه دوستم دنبال این کتاب بالا پایین کردم ولی
_
هیچی گیرمون نیومد و انگار آب شده رفته تو زمین
:یعنی چی این حرفش ؟؟ وارفته نگاش کردم و با ترس لب زدم
پس من چطوری فردا کنفرانس بدم وقتی کتابی ندارم که بخونم ؟؟
_
:
با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید
!روز اول دانشگاه ازت خواسته جلسه بعد کنفرانس بدی؟_
اهووومی زیرلب زمزمه کردم و به ناچار تموم ماجراهای امروز رو براش تعریف کردم ،
مریم با ناباوری و شک زده خیره دهنم بود کم کم قهقه اش بالا گرفت و شروع کرد به
خندیدن
: درحالیکه با دستش من رو نشون میداد با تعجب مدام میپرسید
!! واقعا تو اینکارا رو کردی_
:
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم
!آرهمخصوصا اونجاش که حال اون پسره پروعه رو گرفتم خیلی حال کردم_
صاف ایستاد و همونطوری که سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره چپ چپ نگام
: کرد و گفت
!! شانس آوردی کارت به کمیته انظباطی نکشیده_
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 35
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یعنی چی ؟؟_
: کلافه نگام کرد و عصبی گفت
خاک تو سرت…یعنی نمیدونستی جریان چیه و از این جکی جان بازی ها در _
آوردی؟ میندازنت بیرون از دانشگاه خره
با ترس زیر لب زمزمه کردم : _ نه
: با خنده دستی به شونه ام زد و گفت
!! بلــــــه_
این همه سختی نکشیده بودم حالا که به جایی که میخواستم برسم بعد به این زودی
از دستش بدم و نقشه هام بهم بخوره ، گلوم با سرفه ای صاف کردم و سوالی
:پرسیدم
!! حالا اینا رو بیخیال… بگو چیکار این کتاب کنم_
: زیرچشمی نگام کرد و انگار داره فکر میکنه گفت
درسته کتابه جدیدا گیر نمیاد ولی… کسایی هستن که اون رو قبلا خریده باشن _
باید ببینیم کیا دارنش !؟
:سرمو آروم تکون دادم و ماٴیوسانه گفتم
! ولی مشکل اینجاس ، من با هیچ کدوم از بچه ها آشنایی ندارم_
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد یکدفعه انگار چیزی کشف کرده باشه با خوشحالی
: گفت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 36
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چون کتابت از درسای عمومیه و منم همین درس رو دارم ، بنظرم دوستام کتابش رو _
از ترمای قبل داشته باشن
: تشکر آمیز نگاش کردم و با خوشحالی لب زدم
!! واقعا_
:
بوسه ای روی گونم گذاشت و درحالیکه قری به کمرش میداد بلند گفت
!! آره آرهعشقم_
خندیدم که با عجله همونطوری که گره روسریش رو محکم میکرد به طرف اتاق
صاحب خونه که مردی مفنگی و معتاد بود قدم تند کرد ، با تعجب بلند حطاب بهش
:گفتم
!! هووووی دختره کجا داری میری_
بدون اینکه توجه ای به حرفم نشون بده دستش رو بالا گرفت و مثل خودم بلند گفت
:
!!
میرم زنگ بزنم_
آهانی زیر لب زمزمه کردم و همونجا لبه سکو روی زمین نشستم و پاهامو آویزون
کردم ، زیاد خوشم از مراد صاحب خونه نمیومد و از شانس بدمون اونم تنها تلفن
داشت ترجیح میدادم همونجا منتظر مریم بشینم تا بیاد
توی فکر و خیال نقشه هام غرق شده بودم که چیزی روی شونه ام کوبیده شد با
شوک صاف سر جام نشستم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 37
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مریم بود که ریز ریز میخندید وقتی نگاه شاکیم رو دید دستاش رو به نشونه تسلیم
: بالا برد و با خنده بریده بریده گفت
ببخ
ببخشید_
:
بی اهمیت سری براش تکون دادم و جدی پرسیدم
!چی شد ؟_
کنارم نشست و با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن وقتی صحبتاش تموم شد
: دستمو زیر چونه ام زدم و بیتفاوت گفتم
تموم شد یا هنوزم چیزی مونده تا بگی !؟
_
انگشت اشارمو دقیق کنار سرم گذاشتم و با اشاره ای به پرحرف بودنش با خنده گفتم
:
دقیق فکر کن ببین چیزی جا نمونده باشه نگفته باشی ؟؟_
:
شاکی چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت
! نه . همه رو گفتم_
:
دستاش رو پایین لباسش کشید و خسته ادامه داد
بهت گفتم که این دوستم از این مایه دارای خفنه ؟! تا گفتم کتاب رو الان احتیاجش
_
دارم بی اهمیت گفت میدمش به یکی از رانندهای بابام برات بیاره
با حسرت نفسش رو بیرون داد و خسته نگاهی به دستاش که بخاطر سبزی پاک
کردن سبز و گِلی شده بودن انداخت
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 38
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
….زندگی ما کجا و زندگی اونا کجا_
اولین بار بود که مریم رو اینطوری میدیدم ، همیشه خدا رو شکر میکرد و از زندگیش
راضی بود حالا چی شده که اینطوری غم توی چشماش نشسته ؟ از نیم رخ خیره
:صورت غمگینش شدم و سوالی پرسیدم
میخوای باهام حرف بزنی ؟ بگی چی شده و کی اذیتت کرده ؟؟
_
:به شوخی چاقو کوچیکمو از جیبم بیرون آوردم و خشن ادامه دادم
یه یادگاری کوچیک روی صورتش میزارم تا آخر عمر یادش نره
_
با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و دستش روی دستم گذاشت و پایین آورد
! هیچی نیست فقط یه کم دلم گرفته همین . نیازی نیست باز تو خشن شی_
باشه ای خطاب بهش گفتم که از کنارم بلند شد ، وقتی دید با تعجب نگاش میکنم به
:اتاقشون اشاره کرد با خنده گفت
برم کمک مامان ، تا صداش در نیومده
_
:نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد
!! الاناس که دیگه کتاب رو بیاره فقط حواست باشه بری دم در منتظر وایسی_
:دستی به مقنعه کج و کوله روی سرم کشیدم و با نگرانی گفتم
آدرس اینجا رو میدونه دیگه !؟؟
_
: همونطوری که به طرف اتاقشون میرفت بلند گفت
! آره چندباری قبلا اومده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان عشق ممنوعه استاد | صفحه 39
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه رمان ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

20 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عشق ممنوعه استاد»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.