دانلود رمان

دانلود رمان من ارباب توام

( 4.7 ) امتیاز از ( 7 ) رای

اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید

دانلود رمان من ارباب توام




رایگان

درباره یه دختر غیر مذهبیه که دل پاکی داره و از لحاظ مالی هم وضعش خوبه که با باز شدن پای یه نفر به زندگیش …




رایگان

 اوفف خسته شدم با اين استاد ايکبیريش همون
بهتر که ساعت کلاسي تموم شد وگرنه جوون
مرگ میشدم .با شاديه فراوان از کلاس زدم بیرون
به سمت دويست و شیش صندوقدار سفید
رنگم رفتم و با يه جهش پريدم توش کولمو پرت
کردم کنارم .ماشینو روشن کردمو پیش به سوي
منـــــــزل
تا رسیدن به خونه نیم ساعتي راه هست پس بهتره
يه نموره از خودم براتون بگم خوبه نه ؟
خب عرضم به حضور مبارکتون که من رزا نعمتي
هستم 11ساله و دارم واسه کنکور درس میخونم
که ايشاالله اگه خدا بخواد سال بعد که کنکور دادم
قبول شم .حالا بگو ايشاالله
خب خب دختر خیلي خوشکل و نازي نیستم ولي
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 1
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بقیه میگن قیافه ي خوبي داري .صورت گردي
دارم با موهاي لخت و خرمائي بلند که تا گوديه
کمرم میرسه و ابروهايي پهن و کشیده که تازگیا
تمیزش کردم خیلي خوب شده دماغي سربالا و
عملي که همین 4ماه پیش عملش کردم و لبايي
قلوه اي و صورتي پوستمم برنزه
و اما بیشترين چیزي که تو صورتم خودنمائیي
میکنه رنگ چشمامه چشمايي به رنگ خاکستري و
آبي کمرنگ که به سفیدي مبزنه خیلي دوسشون
دارم چون ترکیبي از رنگ چشاي بابام و مامانمه
هیکلمم به لطف باشگاه فیتنس حسابي رو فرمه قد
نسبتا بلندي دارم 171و همینا ديگه و اينکه
تک دختر هستم ..
در صدد گرفتن گواهي نامه رانندگي هستم و هفته
ي ديگه میگیرم .لابد میگید چطور اينقدر زود ؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 2
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خب بايد بگم که زيادم زود نیست تا 3ماه ديگه
میرم تو 11سالگي و از قبلم رانندگي بلد بودم
..بلي ..بايد بگم درسته که خونواده ي متوسطي
هستیم ولي بابام برام هیچي کم نزاشت تا حدي
که الان بیشتر کارهايي رو که من میتونم تو اين
سن انجام بدم يه پسر 77ساله شايد نتونه
بله رانندگي و موتور و دوچرخه و اسکیت و خلاصه
خیلي چیزاي ديگه رو هم کامل ياد دارم پس
چي فکر کردين .. بله و اما داشتم در مورد رانندگي
میگفتم ..رانندگي رو عموم تو سن 14سالگي
بهم ياد داد و دستش درد نکنه وگرنه الان بايد با
اتوبوس میرفتم
تنها چیزي که حرسمو در میاره اينه که تو خیابون
مجبورم کاملا مقرراتي رانندگي کنم ..تا يه موقع
به وسیله ي پلیس جان جريمه نشم چون هنوز
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 3
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گواهي ناممو نگرفتم و گواهینامه هم که يختي بابا
)
ندارم ( اگه پلیس جون بیاد و منو بگیره ..خودم که
هیچي ماشین عزيزم بدبخت میشه میوفته
گوشه ي زندان ..
بله چي فکر کردين يه همچین آدم با محبتي ام
ِ من ..يــــــــــــس
حدود نیم ساعت بعد بلاخره با تلاشاي فراوان من
و ماشین عزيزم رسیدم پشت در خونه ..حوصله
ي پیاده شدن نداشتم ..واسه همین خم شدم و
مبايلمو از کیفم در آوردم ..
گوشیمو خیلي دوست داشتم اينو بابام بهم به
مناسبت تولدم که همین پارسال بود داد ..يه نوکیا
لومیا 1171که عاشقش بودم ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 4
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد از چند دقیقه که قربون صدقه ي گوشیم رفتم
بلاخره رضايت دادم تا به مامي زنگ بزنم شماره
ي خونه رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بدن
بعد از 7بوق صداي ناز مامانم تو گوشي پیچید
ولي مثل همیشه نبود .انگار ناراحت بود ..نمیدونم
شايدم من توهم زدم نمیدونم ..بیخیال با لحن
شادي شروع کردم به حرف زدن
مامان _ بله ؟
_ ســــــلام و صد سلام به عشق خودم ..خوبي
مامانم ؟
مامان _ سلام رزا تويي ؟
_ نه په دختر همسايس خوب منم ديگه اينم از اون
سؤالا بودا ..من که میدونم حواست يه جاي
ديگه بود
مامان _ بسه کم نمک بريز کجايي ؟کلاست تموم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 5
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نشد
_ چرا مامان زنگ زدم بگم میشه درو باز کنید من
بیام تو؟
مامان _ اي از دست تو دختر سر به هوا باز ريموت
درو نبردي ؟
_ ماماني باز کن ديگه قربونت برم آفرين
مامان _ باشه بیا تو
بعد هم گوشي رو قطع کرد ..يه مین منتظر شدم تا
اينکه درو باز کرد ..وارد حیاط خونمون شدم
..خونمون يه خونه دوبلکس تو يکي از مناطق
متوسط تهرانه ..حیاط خیلي بزرگي نداره ولي کلي
باصفاست و منم عاشق اين خونه و آدماي توشم
با انرژي وصف نشدني از ماشین پیاده شدم و بعد
از برداشتن کوله و گوشیم به سمت خونه رفتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 6
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ولي نمیدونم اين وسط اين دلشوره چي میگه
؟بیخیال دلشوره شدم و سعي کردم با انرژي مثل
همیشه وارد خونه ي دوست داشتنیمون بشم
_ ســـــلام به اهل خونه ..به عشاق خودم ..پرنده
هاي عاشق ..کجايي مامان خوشملم ..نمیاي
پیشواز تک دخترت ؟ مامان
..مامانــــــي ؟ کجايي پس ؟
همینطور که صدامو انداخته بودم پس کلم داشتم
مثل همیشه خودشیريني میکردم ..همین که وارد
ُ حال شدم با ديدن صحنه اي که جلوم بود کپ
کردم ..
بابا بود اما اين موقع روز که بايد اون شرکت باشه
..تو خونه ؟ اونم با اين وضع يهو ته دلم خالي
شد ..يعني چي شده ..؟
بابا رو مبل تو حال نشسته بود و سرش پائین بود
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هر دو دستش گرفته بود به سرش و سرشو
خیلي آروم واسه حرفاي مامان تکون میداد
..مامان هم رو زانو نشسته بود جلوي پاش و دشت
چیزي بهش میگفت ..
اينقدر تو حال خودشون بودن که فکر کنم حتي
صدامو نشنیدن ..
با رسیدن من به مبلا مامان متوجهم شد و سريع
بلند شد
_ مامان اتفاقي افتاده ؟
بعد با تعجب نگام بین بابا که حالا داشت با غم
نگام میکرد و مامان که ناراحت بود ولي سعي
میکرد نشون نده در رفت و امد بود ..اينقدر
محو بودم که حتي يادم رفت سلام کنم ..
بابا _ سلام دختر بابا .بیا اينجا ببینم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 8
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد دستاشو برام باز کرد ..مثل همیشه که میرفتم
بغل بابام با اين کارش کلي ذوق زده شدم و
پريدم بغلش ..آغوش پدرم پر آرامش بود
..پر گرمايي که هر لحظه اش بهم احساس امنیت
میداد ..احساس غرور از اينکه پدرم سعید
نعمتیه ..و مادرم هم شیوا نعمتي ..
با غرور تو بغل بابام بودم با غرور وصف نشدني
چشام بسته بود و از تک تک اين لحظه ها
استفاده میکردم ..ولي زياد طول نکشید که با
صداي مامان چشامو باز کردم .مادري که عین
فرشته
ها ست کسي که حاظرم همه لحظه هاي زندگیم رو
فداش کنم نه تنها مادرم بلکه واسه پدرمم
همینطور
با حرفي که مادرم زد باعث شد خجالت سر تا سر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 9
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وجودمو بگیره و سرمو پائین انداختم
مامان _ رزا دخترم جواب سلام واجبه ..
سرمو از شرم انداختم پائین من هیچ وقت به اين
دو فرشته ي مهربون بي احترامي نکردم و حتي
يه نه هم در برابر حرفاشون نگفتم
_ خیلي معذرت میخوام ..يه لحظه به کل يادم
رفت ..سلام خسته نباشید ..
بابا با لبخند جوابمو داد ..
بابا _ علیک عزيزم برو لباساتو عوض کن .بعد بیا
اينجا میخوام باهات حرف بزنم
سري به نشونه ي باشه تکون دادم و به سمت
اتاقم راهي شدم ..بعد از رد کردن پله ها بلاخره به
اتاقم رسیدم ..اتاقي که همیشه خلوتگاهم بوده و
هست ..
لحظه هاي آخر صداي ضعیف و اعتراض گونه ي
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مامان به گوشم رسید که بابا رو مخاطبش قرار
داده بود ..
مامان _ سعید الان وقتش نیست
بابا _ نه شیوا همین الان بگم بهتره ولي بازم
تصمیم با رزاست اگه اون نخواد من کل زندگیمم
میدم براش ..
خب ديگه نشنیدم مامان چي جواب داد چون وارد
اتاق شدم ولي فکرم بدجوري درگیر بود ..يعني
چي شده ..چه اتفاقي افتاده که به
تصمیم من بستگي داره ..؟!
با کلي دلشوره و استرس لباسامو عوض کردم و به
سمت طبقه ي پائین رفتم ..به مبلا که رسیدم
بابا متوجهم شد و بهم يه لبخند زد بعد
با دست به مبل اشاره کرد تا بشینم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به سمت مبل رو به رويي پدر و مادرم رفتم و
نشستم روش يه نگاه به مامان انداختم که کنار
پدرم
نشسته بود و با غم داشت نگام میکرد..
سؤالي برگشتم و زل زدم به قیافه ي مهربون پدرم
..
خب سکوت بدي تو سالن بود و هیچ کس هم
قصد نداشت سکوتو بشکنه .
ديگه بیشتر از اين طاقت نیاوردم و خودم سکوتو
شکستم
_ بابا میخواستي چیزي بهم بگي ..؟!خب من
منتظرم .
بعد هم ساکت بهش زل زدم تا حرفشو بزنه ..بعد
از کمي مکث بلاخره لب بابام باز شد و شروع
کرد به حرف زدن ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بابا _ دخترم آقاي سعیدي رو که يادته ..؟
آره يادم بود شريک کارخونه ي بابام که قرار بود بابا
ماه قبل کارخونه رو ازش بخره ..ولي خب اونو
چش به من ؟
_ بله همون که قرار بود کارخونه رو ازش بخري ؟
بابا _ بله همون شريکم ..راستش حدود چند ماه
قبل با خبر شدم که پسرش يه گند بالا آورده بود
که خود آقاي سعیدي مجبور به جمع کردنش شد با
اين کارش حسابي رفت زير قرض ..حالا چه
خرابکاريي اونو نمیدونم ولي در همین حد میدونم
که از يکي از شريکاي سابقش که حسابیم
پولداره پول قرض گرفته بود ..
_ خب اينا چه ربطي به من داره بابايي ؟
بابا _ صبر کن دارم میگم بهت ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 13
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شرمنده شدم دوباره پريده بودم وسط حرف بابام و
بابامم خیلي از اين کار بدش میاد همیشه هم
بهم تاکید میکنه که نپرم وسط حرف کسي
_ ببخشید ..خب ادامشو بگو
بابا _ خب بعد از مدتي نتونست پولي رو که قرض
گرفته بود رو برگردونه و اين کم کم براش
مشکل ساز شد ..بخاطر همین هم مجبور به فروش
سهمش از شرکت شد ومنم کل پولي رو که
داشتم دادم و سهمشو خريدم تا شايد کمکي بهش
کرده باشم و ديگه هم با کسي شريک نشم
..ولي يه هفته بعد بهم خبر دادن که سعیدي زندانه
اولش تعجب کردم ولي بعد که مطمئن شدم
راسته رفتم زندان ..وقي از ماجرا خبر دار شدم
فهمیدم که پسرش کل پولي رو که از فروش
شرکت گیر آورده بود رو برداشته و با دختر همون
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

فامیل فرار کردن بخاطر همون خود سعیدي
زندان بود ..
يه کمي سکوت کرد ..انگار داشت فکر میکرد که
ادامشو چطوري بگه منم چیزي نگفتم و تو سکوت
منتظر شدم ببینم چي میگه .بعد از مدتي دوباره
شروع کرد به حرف زدن ..
بابا _ بعد از کلي حرف زدن با سعیدي و رفاقتي که
بینمون بود منو راضي کرد تا سند بزارم و اون
بتونه از زندان بیاد بیرون از طرفي هم 1ماه وقت
داشت تا پول رو جور کنه و بده به اون طرف
حسابش منم چون رفیقم بود و بهش اعتماد داشتم
اينکارو کردم و سند خونه رو گزاشتم واسه
آزاديش و مقداري چک و سفته دادم تا ضمانت
اون يک ماه باشه ..ولي بعد از يک ماه متوجه
شدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 15
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

که همه ي دار و ندارشو فروخته و فرار کرده ..

به اينجاي حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه
شده بودم .واي اصلا باورم نمیشه کسي که بابا
رو اسمش قسم میخورد يه همچین
کاري رو با بابا کرده باشه .
خیلي ناراحت شدم ولي ادامه ي حرف بابا نه تنها
شک بعدي رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو
سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حالا پولاشو از من
میخواد ولي ديروز اومد دفترم و گفت که اگه
دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل
میشه ..ولي دخترم من اينو نگفتم بهت تا مجبورت
کنم که بري و با پسرش ازدواج کني .آدماي درست
و خوبي هستند جوري که تا حالا هیچ کس
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 16
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چیزي ازشون نديده ..منم اين حرفا رو بهت گفتم
که اگه يه زماني خود آقاي آريامنش رو ديدي و
چیزي گفت شکه نشي ..دخترم من حاضرم کل
دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..الانم میتوني
بري تو اتاقت
خیلي گیج بودم خداي من چي داشتم میشنیدم؟
من رزا نعمتي تک دختر سعید و شیوا نعمتي کسي
که تا حالا با همه ي مشکلات زندگیش روي بد
زندگي رو نديده بود .حالا مجبور به يه ازدواج
قراردادي هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم
گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولي آيا اين
از خود گذشتگي در برابر اين همه مهربونیاي
خونوادم چیز زياديه ؟
نه نیست اصلا نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم
از زير قرض خلاص میشه هم خونه ي بالا
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 17
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سرشون میمونه .ولي اگه اينکارو نکنم همه
چیزمونو از دست میديم ..
با اين فکرا تصمیم نهايي خودمو گرفتم آره من
باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام
ولي با يه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ي گرفته زل زد بهم
..يه نگاه زير چشي به مامان انداختم که الان
داشت اشک میريخت ..آخه خدايا اين چه
مصیبتي بود که گرفتارش شديم ..؟

_ من تصمیمو گرفتم باهاش ازدواج میکنم
همزمان صداي جیغ مامان و چیي عصبي بابا بلند
شد ..اجازه ي اعتراض بهشون ندادم چون اين
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 18
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ازدواج به نفع خودشون بود
_ لطفا نخوايد که پشیمونم کنید چون فايده اي
نداره ..من تصمیمو گرفتم
مامان _ معلوم هست چي داري میگي تو دختر ؟
بابا _ میدوني داري چیکار میکني ؟
_ آره بابا میدونم
بعد زير لب گفتم
_ دارم خودمو فداي شما میکنم ..شمايي که
عاشقتونم
بابا _ نه امکان نداره با فروختن خونه و شرکت
میشه پولشونو جور کرد ..
_ پدر ..بابا جوونم فکر بعدش رو هم کردين؟ ..کجا
بريم چي بخوريم ؟..و هزار تا مشکل ديگه ..؟
بابا _ خدا بزرگه اونا هم حل میشه
_ نه پدر من ازدواج میکنم ..حرفمو قبول کنید
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 19
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

میدونید که تا حالا من احترامتونو نگه داشتم ولي
براي خوبي خودتونم که باشه مجبور میشم بي
احترامي کنم
مامان طاقت نیاورد و بلند شد و با گريه رفت
سمت آشپزخونه
بابا _ آخه دخترم جدا از مشکلات ديگه پسره
سنش خیلي از تو بیشتره ..
_ اشکالي نداره بابا ..
بابا _ مطمئني بابا جان ؟
_ آره بابايي جونم شما دو تا از هر چیزي برام با
ارزشترين ..حتي زندگیم
تو چشاي بابام نم اشک رو میشد ديد ولي چیزي
نگفتم تا غرور پدرانش جلوم نشکنه ..دلم
نمیخواست چیزي رو به روش بیارم تقصیر باباي
من نیست ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 20
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


بابا _ دخترم پسره 31سالشه خوب فکراتو بکن
13سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو
بکن ..اونا امشب میان اينجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستي يا راضي نبودي نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه
..بیچاره بابا خودش کلي درد داشت ولي به روي
خودش نمیاورد .با فکري درگیر بلند شدم و به
سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلي
کنار تختم برداشتم و رفتم رو فايل موزيک رو
تخت دراز کشیدم و شانسي يکي رو پلي
کردم
آهنگ از ندا سیدي
تويه دنیايي که هر روزش پر از رنج و غمه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 21
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لحظه ها تکراري و
ِ همه
ِ
حرفها همه مثل
تويه دنیايي که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ي سنگي میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو
بسازم
ِ عمرم و
ِ
من نمیخوام روزاي
خیلي ساده بي هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم

به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نفســــــم
آره من میتونم کل زندگي رو به زانو در بیارم ..زانو
نمیزنم ولي بقیه رو به زانو در میارم اين ازدواج
هم جلو دار هیچي نیست من میتونم رزا میتونه
چیزي نیست که بتونه جلومو بگبره ..هیچي
ِ وقتي قلبِ آدما از زندگي خالي شده
ِ چهره ها با پشتِ نقاب
انگار که پوشالي شده
وقتي که نگاهِِ. ِ مردم خالي از آرامشِ
زندگي هرجا که بخواد
آدمارو میکشه
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو
بسازم
ِ عمرم و
ِ
من نمیخوام روزاي
خیلي ساده بي هدف ببازم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 23
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتي شده نفسم
نفســــــم
ِ نمیتونه کسي راهِ من و ضد کنه سد کنه
نمیتونه چیزي

ِ منو بد کنه
ِ
حال
او او او او
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو
بسازم
ِ عمرم و
ِ
من نمیخوام روزاي
خیلي ساده.بي هدف ببازم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 24
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من میتــــــــــــــــونم
من میتــــــــــــــــونم
نگاهي به ساعت رو ديوار انداختم که 4بعد از ظهر
رو نشون میداد ..خب هنوز خیلي وقت بود تا
شب ..اونطوري که بابا گفت مثل اينکه طرفاي نه
میان و منم هنوز وقت دارم ..
هم خسته بودم و هم فکرم درگیر آينده بود ..با اين
کارم کل زندگیم رو دارم تباه میکنم ..آينده اي
که ممکن بود بتونم به بهترين نحو بسازم و خودم
دارم با دستاي خودم نابود میکنم ..
13سال تفاوت سني ..خیلي زياده ..خیلي ..واسه
يه لحظه خواستم برم پائین و بزنم زير همه چي
..ولي دوباره پشیمون شدم ..دلم نمیخواست
شکست خوردن پدرم و ببینم ..
کم پولي نبود ..مطمئنم حتي اگه همه ي دارايیمونو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 25
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

میفروختیم بازم کم میومد ..خدا ازت نگذره
پسره ي …استغفراالله …چي بگم بهش ..نمیدونم
چیکار کرده بود که اين همه خرابي به بار اورده
بود ..هم زده بود زندگیه خوانوادشو خراب کرده بود
هم زندگي و آينده ي منو ..
من هنوز بچم تازه دارم میرم تو 11سالگي و سنم
هنوز واسه ازدواج خیلي کمه .اي خدا خودت
کمکم کم که بتونم راه درسته تشخیص بدم ..اگه
اين ازدواج به نفعمه خب کمکم کن که به
بهترين نحو انجام بشه ..ولي اگه نیست بازم کمکم
کن که نشه ..
خدايا خودت بزرگي و میدوني که چي بهتره ..با
همین فکرا خوابیدم ..نیاز به استراحت داشتم و
همینطور آرامش فکري ..
بعد از ده دقیقه چشام بسته شد و به خواب رفتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 26
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

….
ِ با صداي زنگ گوشیم که يکي از آهنگاي انريک بود
از خواب بلند شدم ..يکي از چشامو باز کردم و
يه نگاهي به صفحه ي گوشي انداختم
با ديدن اسم امیر رو صفحه يه لبخند گنده اومد رو
صورتم ..باز چي میخواد اين ؟
_ سلام امیر خان
امیر _ به سلام ترمز خانم ..خوبي شما ؟ چته
بیحالي؟
_ خواب بودم که به مرحمت جنابالي بیدار شدم
امیر_ خرس گنده تو خجالت نمیکشي اين همه
میخوابي ؟
_ آخه من کجا زياد خوابیدم ؟ ها ؟ خوبه که
ديشب تا صبح داشتم خر میزدم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 27
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امیر _ چند بار بهت بگم نزن اينقدر اين حیوون
بدبختو گناه داره ؟ انگار حرف حساب حالیت
نیست نه ؟
زدم زير خنده اين پسر ديوونست معلوم نیست
چي میگه
_ چي میگي امیر منظورم اين بود که درس
میخوندم
امیر _ ها از اون لحاظ .!.؟ باشه اشکال نداره خب
بزنش اگه من حرفي زدم
_ چي میگي تو ؟ کم چرت بگو ؟ کاري داري زنگ
زدي ؟
امیر _ دستت درد نکنه ديگه يعني من همینطوري
نمیتونم بهت زنگ بزنم و حالتو بپرسم ؟
_ او نه بابا .پیشرفت کردي! ولي میدوني چیه ؟
مشکل اينه که يه جاي کار میلنگه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 28
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امیر _ راست میگي ؟ خب بفرستش دکتر که نلنگه
_ امیـــــــــــــــــــــر
امیر ? باشه خب میگم ديگه چرا اعصابتو خورد
میکني
_ اگه روش نرقصي که خورد نمیشه
امیر _ مگه پیست رقصه ؟
_ اي خدا …آخه من چیکار کنم از دست تو ؟
امیر _ هیچي خداتو شکر کن که همچین پسر خاله
اي داري ..
_ نه بابا ..ديگه چي ؟ امر ديگه اي باشه ..
امیر _ فعلا اينو داشته باش الان مخم ياري نمیکنه
..بعدا که يادم اومد زنگ میزنم میگم ..
_ نچايي يه وقت ؟
ِ امیر _ نه خیالت راحتِ راحت باشه
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 29
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

_ اه کارت همین بود ؟ که بزني منه بیچاره رو بي
خواب کني ؟
امیر _ خدا وکیلي تو کي بي خواب نیستي ؟
خدايي اينو راست میگفت ولي خب تقصیر من
چیه ؟ اون وقتي زنگ میزنه که من خوابم يا خوابم
میاد اصلا آدم وقت نشناس به اين امیر ديوونه
میگنا ..
_ نه مثل اينکه جز مزاحمت کار ديگه اي نداري نه
؟ پس باي
امیر _ نه نه صبر کن خب ..تو که نمیزاري آدم حرف
ِ بزنه هي منو میگیري به حرف ..حرفم يادم
میره ..
_ اا من تو رو میگیرم به حرف ؟ ديگه چي ؟
امیر _ ديگه اينکه خیلي پورو و وقت نشناسي
..فعلا اينارم داشته باش تا دفعه ي ديگه که مغزتو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 30
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوندم بارت کنم ..
_ اي بیشعور تو آدم نمیشي نه ؟ اصلا تقصیر منه
که دلم سوخت جوابتو دادم حقته قطع کنم ..
تا اومدم قطع کنم صداش در اومد منم از کنجکاوي
و فوضولي ديگه قطع نکردم ..
امیر _نــــــــــــه ..يادم اومد ..صبر کن صبر کن

_خب ؟ میشنوم ؟
امیر _ امشب دعوتین خونه ي ما ..
_ اا جدا ولي امشب نمیتونیم بیايم
امیر _ چرا ؟ من همیشه اينطوري فداکاري نمیکنما
اگه نیاي دستپخت سر آشپز امیر ارسلان رو از
دست میدي ..
دوباره يادم افتاد که چرا نمیتونم برم ..خیلي
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 31
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ناراحت شدم ولي با فکر اينکه با اين کارم پدرم و
نجات میدم يه کمي آروم شدم ..فقط تنها چیزي
که آزارم میداد سن زياد اون بود تقريبا اندازه ي
سنم ازم بزگتر بود و جاي پدرم ..ولي خب نمیدونم
نمیدونم ..گیج شدم
با صداي داد امیر به خودم اومدم ..
امیر _ رززززززز….الــــــــــو هستي ؟
_ آ…آره آره ..چیزي گفتي ؟
امیر _ کجايي تو دختر چهار ساعت دارم زر میزنم
حواست کجاست ؟
_ ببخشید حواسم پرت شد يه لحظه .
امیر _ اتفاقي افتاده ؟
_ ها ..نه نه چیزيي نیست.
قشنگ معلوم بود که دروغ میگم ..امیرم فهمید ..
امیر _ رزا ؟ عزيزم ؟ چته ؟ به من بگو ..شايد بتونم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 32
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کمکت کنم ..
_ چیزي نیست امیر گفتم که ..واسه امشب
شرمنده بزارش واسه يه شب ديگه از طرف من از
خاله
هم عذر خواهي کن ..
امیر _ تو چته رزا ؟ اون رزايي که من همیشه
میشناختم نیستي ؟ من میام اونجا
چي نه ؟ امیر نبايد بیاد .اگه عصبي بشه ممکنه
آبروي بابام بره و …نه نبايد بزارم ..
_ امیر نه نه ..گفتم که چیزي نشده آخه چرا لجبازي
میکني؟
امیر _ حرف نباشه من تا 1ساعت ديگه اونجام ..
منتظر نموند تا اعتراضم رو بشنوه و سريع قطع کرد
..با ترس و شک داشتم به صفحه ي خاموش
گوشیم نگاه میکردم ..خدايا خودت به
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 33
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


خیر بگذرون ..
همون موقع صداي در اتاقم بلند شد و پشت سرش
چهره ي غمگین مامان که در اتاقم و باز کرد و
اومد داخل ..
مامان _ رزا دخترم ..؟
_ بله مامان ؟ چیزي شده
مامان _ دخترم برو دوش بگیر و حاظر شو ..تا نیم
ساعت ديگه میان ..
صورتشو ازم گرفت تا اشکیو که ريخت نبینم دلم
گرفت ..چرا آخه سرنوشت ما اينطوري شده ؟
چرا نمیتونیم از اين منجلابي که توش گیر کرديم
بیايم بیرون ؟..يعني اين همون سرنوشتي هست
که واسه من نوشته شده ؟
از جام بلند شدم و به سمت مامان رفتم ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 34
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بغلش کردم و با دستام اشکاشو پاک کردم ..قرار
نبود که برم بمیرم که ..حتي اگه قرار بود بمیرمم
دلم نمیخواست که مادرم کسي که
حاضرم دنیامم به پاش بريزم براي من اينطوري
اشک بريزه ..
_ مامان ..آخه قربونت برم ..چرا داري خودتو اذيت
میکني قربونت برم ؟ قرار نیست که بلايي
سرم بیاد ..فقط دارم ازدواج میکنم همین
مامان _آخه دخترم چطور بايد ببینم که پاره ي تنم
داره زندگیشو تباه مبکنه ..چطور ببینم که داره
زن کسي میشه که به اندازه ي سن
خودش ازش بزرگتره ؟ چطور ؟
دلم کباب شد ..ناراحت بودم خیلي ولي بايد روحیه
ي مامان و عوض میکردم ..واسه همین با لحن
شادي که داشتم به زور سعي میکردم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دانلود رمان من ارباب توام | صفحه 35
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ادامه رمان ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان من ارباب توام»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.